بارها شنیدیم که گفته شده: خودشناسی یعنی خداشناسی حالا سؤال این است که اصلا خودشناسی چه معنایی دارد؟
آیا یک عملیات ذهنی است؟ آیا نیاز به گذراندن مراحل بخصوصی دارد؟ چگونه و در کجا می توان فهمید که به خودشناسی رسیده ایم؟ چند روز پیش به علت مشاهده یک سری مسائل در اطرافم که ناشی از نوع برخورد و واکنش افراد نسبت به هم بود، احساساتم به هم ریخت.
هر چند می دانستم که این آشفتگی احساسات، به نوع برداشت ذهنی من مربوط بوده و فقط با نگاه کردن به احساسات یا بیان آنها، از بین می رفتند، ولی به هر صورت از اینکه تا این حد نگرش افراد تغییر کرده و نسبت به دنیای اطراف خود مغرضانه و سختگیرانه برخورد می کنند، آشفته شدم و آرزو کردم که کاش میشد از نگاه خداوند دنیا را دید.

آیا واقعاً این امکان وجود دارد که از دریچه نگاه خداوند به زندگی نگاه کرد؟ تفاوت نگاه خداوند با ما در چیست؟ از نگاه خداوند قضاوت نادرست یا خشم، خودخواهی، ترس و زیاده خواهی چه شکلیه؟
آیا اگر این پرده های تیره از برابر چشمانمان برداشته شود و به جای آنها صبر، افتادگی، دیگر خواهی، عشق و ایمان جایگزین می شد، باز هم حرص دنیا را می خوردیم؟ آیا از برادر، خواهر، همسر یا دوستانمان به خاطر یک سخن نابجا می رنجیدیم و قطع ارتباط می کردیم؟
زیاد شنیده اید که می گوییم: روزگار خراب شده است. اما به عقیده من، این ما هستیم که خراب شدیم. این ترس ماست که بر ما غالب شده و ایمان را از درونمان فراری داده است.
کاش می شد که از نگاه او به زندگی نگاه کنیم؟ کاش... کاش در قضاوتها و تصمیم گیری برای دیگران خودمان را در موقعیت آن ها قرار میدادیم... کاش می فهمیدیم که همه مثل هم فکر نمیکنند... کاش صداقت را زیبا و دروغ را زشت می پنداشتیم... کاش و کاش و کاش...
سجاد كه در خيمه تيمار تو خفته است ، حادثه را در آينه نگاه تو دنبال مى كند. پس تو بايد آنچنان با آرامش و طماءنينه باشى ، انگار كه همه چيز منطبق بر روال معهود پيش مى رود. مگر نه چنين است ؟
مگر تو از بدو ورود به اين جهان ، خودت را مهياى اين روز نمى كردى ؟ پس بايد قطره قطره آب شوى و سكوت كنى . جرعه جرعه خون دل بخورى و دم برنياورى . همچنان كه از صبح چنين كرده اى .
حسين از صبح با تك تك هر صحابى ، به شهادت رسيده، با قطره قطره خون هر شهيد، به زمين نشسته است و تو هر بار به او تسلى بخشيده اى. هر بار قلبش را گرم كرده اى و اشك از ديدگان دلش سترده اى.
هر بار كه از ميدان باز آمده است، افزايش موهاى سپيد سر و رويش را شماره كرده اى ، به همان تعداد، در خود شكسته اى ، اما خم به ابرو نياورى. خواهر اگر تعداد موهاى سپيد برادرش را نداند كه خواهر نيست. خواهر اگر عمق چروكهاى پيشانى برادرش را نشناسد كه خواهر نيست .
تازه اينها مربوط به ظواهر است. اينها را چشم هر خواهرى مى تواند در سيماى برادرش ببيند. زينب يعنى شناساى بندهاى دل حسين، يعنى زيستن در دهليزهاى قلب حسين، عبور كردن از رگهاى حسين و تپيدن با نبض حسين.
زينب يعنى حسين در آينه تاءنيث. زينب يعنى چشيدن خار پاى حسين با چشم . زينب يعنى كشيدن بار پشت حسين ، بر دل.
در تمام اين اوقات و لحظات، نگاه تو بود كه به او آرامش مى داد و دست هاى تو بود كه اشكهاى وجودش را مى سترد. هر بار كه از ميدان مى آمد، تو بار غم از نگاهش بر مى داشتى و بر دلت مى گذاشتى.
حسين با هر بار آمدن و رفتن ، تعزيتهايش را به دامان تو مى ريخت و التيام از نگاه تو مى گرفت . اين بود كه هر بار، سنگين مى آمد اما سبكبال باز مى گشت . خسته و شكسته مى آمد، اما برقرار و استوار باز مى گشت.
اكنون نيز دلت مى خواهد كه طاقت بياورى، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى. همچنانكه از صبح تاكنون كه آفتاب از نيمه آسمان گذشته است چنين كرده اى .....
دلت مى خواهد كه طاقت بياورى ، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى. اما چگونه ؟ با اين قامت شكسته كه نمى توان خيمه وجود حسين را عمود شد. با اين دل گداخته كه نمى توان بر جگر حسين مرهم گذاشت. اكنون صاحب عزا تويى. چگونه به تسلاى حسين برخيزى ؟ نيازى نيست زينب ! اين را هم حسين خوب مى فهمد....
پ.ن: بخشی از کتاب آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی بود. خواندن این کتاب را پیشنهاد میکنم... میتونید به این آدرس مراجعه کنید http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html

پ.ن: نمیدونم چرا ولی این بیت از اشعار قیصر امین پور به ذهنم رسید و نوشتمش..
حسين جان ! تا قلب من هست پا بر ركاب مفشار. تا چشم من هست پا بر زمين مگذار! هرگز مباد كه مژگان من پاى نازنين تو را بيازارد.
جان هزار زينب فداى قطره قطره خونت حسين ! صداى هلهله دشمن آرامش ذهنت را بر هم نزند زينب ! و زيبايى رخسار حسين ، تو را مبهوت خود نكند زينب ! دست به كار شو و با پارچه سپيدت، پيشانى شكافته عزيزت را ببند!
آب ؟ براى شستن زخم ؟ آب اگر بود كه يك قطره به شكاف كويرى لبهايش مى چكاندى. چه باك ؟ اشك را خدا آفريده است براى همين جا. باران بى صداى اشكهاى تو اين زخم را مى تواند شستشو دهد، اگرچه شورى آن بر جگر چاك چاك او رسوب مى كند.
فرصت مغتنمى است زينب ! باز اين تويى و حسين است و تنهايى . اما...اما نه انگار. بچه ها بىتاب تر بوده اند براى اين ديدار و چشم انتظارتر... پيش از آنكه دست تو فرصت پيدا كند كه زخم را مرهم بگذارد و پارچه را گرداگرد سر حسين بپيچد، بچهها گرداگرد او حلقه زدهاند و هر كدام به سلام و سؤال و نوازش و گريه و تضرع و واكنشى نگاه او را ميان خود تقسيم كردهاند.
پيش روى بچهها، محبوبترين عزيز آنهاست كه تا دمى ديگر براى هميشه تركشان مى گويد. بچهها چه بايد بكنند تا بيشترين بهره را از اين لحظه، داشته باشند. تا بعدها با خود نگويند كه كاش چنين مىگفتيم و چنان مىشنيديم، كاش چنين مى داديم و چنان مى ستانديم ، كاش چنين مى كرديم و...
شرايط سختى است كه سخت تر از آن در جهان ممكن نيست . حكايت تشنه و آب نيست ، كه تشنگى به خوردن آب ، زايل مى شود. حكايت ظلمات و برق نيست، كه روشنى به ظواهر عالم كار دارد. حكايت پروانه و شمع نيست كه جسم شمع خود از روح پروانگى تهى است.
يكى مات ايستاده است و به چشمهاى حسين خيره مانده است . انگار مى خواهد بيشترين ذخيره را از نگاه حسين داشته باشد.
يكى مدام دور حسين چرخ مى زند و سر تا پاى او را دوره مى كند. يكى پيش روى حسين زانو زده است ، دستها را دور پاى او حلقه كرده است و سر بر زانوانش نهاده است .يكى فقط به امام نگاه مى كند و گريه مى كند، پيوسته اشكهايش را به پشت دو دست مى زدايد تا چهره حسين را همچنان روشن ببيند.
و چه سخت است براى حسين ، گفتن اين كلام به تو كه : باز كن اين حلقه هاى عاطفه را از دست و بال من ! و از آن سخت تر، امتثال اين امر است براى تو كه وجودت منتشر در اين حلقه هاى عاطفه است. با كدام دست و دلى مى خواهى اين حلقه ها را جدا كنى. چه كسى زهره كشيدن تير از پهلوى خويش دارد؟ اين را هر كس به ديگرى وامى گذارد.
اين حلقهها كه اكنون بر دست و پاى حسين بسته است ، از اعماق قلب تو گذشته است . چگونه مى توان اين حلقه ها را گشود؟ اما اينگونه هم كه حسين نمى تواند تا قيام قيامت قدم از قدم بردارد. كارى بايد كرد زينب !
حسين عصاره رحمت خداوند است. ((نه)) گفتن به هيچ خواهش و درخواست و التماسى در سرشت حسين نيست. تو كى به ياد دارى كه سائلى دست خالى از در خانه حسين بازگشته باشد؟ نه، اگر به حسين باشد گره هيچ بازوانى را از دور گردن خويش باز نمى كند، اگر به حسين باشد، هيچ نگاه تضرعى را بى پاسخ نمى گذارد، اگر به حسين باشد روى از هيچ چشم خواهشى بر نمى گرداند.
گره اين تعلق تنها با سرانگشتان صلابت تو گشوده مى شود. مگر نه حسين تو را به اين كار، فرمان داده است ، از هم او مدد بگير و بار اين معجزه را به منزل برسان. سكينه هم كه حال پدر و استيصال تو را دريافته است، به ياورىات ، خواهد آمد و دست به كار مى شوى ؛ تو از سويى و سكينه از سوى ديگر.
يكى را به ناز و نوازش ، ديگرى را به قربان و تصديق ، سومى را به وعده هاى شيرين ، چهارمى را به وعيدهاى دشمن ، پنجمى را به منطق و استدلال ، ششمى را به سوگند و التماس ، هفتمى را و... همه را يكى يكى به زحمت ستاندن كودك از سينه مادر، از حسينشان جدا مى كنى ، به درون خيمه مى فرستى و خود ميان آنها و حسين حائل مى شوى .
نفسى عميق مى كشى و به خدا مى گويى : ((تو اگر نبودى اين مهم به انجام نمى رسيد.)) و چشمت به سكينه مى افتد كه شرار عاطفه دخترانه در وجودش شعله مى كشد اما از جا تكان نمى خورد. محبوب را در چند قدمى مى بيند، تنها و دست يافتنى ، بوسيدنى و به آغوش كشيدنى ، سر بر شانه گذاشتنى و تسلى گرفتنى ، اما به ملاحظه خود محبوب پا پيش نمى گذارد و دندان صبورى بر جگر عاطفه مى فشرد. چه بزرگ شده است اين سكينه ، چه حسينى شده است !
چشمت به حسين مى افتد كه همچنان ايستاده است و به تو و سكينه و بچه ها خيره مانده است . انگار اكنون اين اوست كه دل نمى كند، كه ناى رفتن ندارد، كه پاى رفتنش به تير مژگان بچه ها زخمى شده است . يك سو تو ايستاده اى ، سدى در مقابل سيل عاطفه بچه ها و سوى ديگر حسين ، عطشناك اين زلال عاطفه . حسين اگر دمى ديگر بماند اين سد مى شكنتد و اين سيل جارى مى شود و به يقين بازگرداندن آب رفته به جوى ، غير ممكن است .
دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مى فشارى و با تضرع و التماس به امام مى گويى :((حسين جان! برو ديگر!)) و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو....مى دانى كه در پى اين رفتن ، بازگشتى نيست .
و مى دانى كه قصه وصال به سر رسيده است و فصل هجران سر رسيده است و احساس مى كنى كه به دستهاى حسين از فاطمه كوچك ، نيازمندترى و احساس مى كنى كه بى رهتوشه بوسه اى نمى توانى بار بازماندگان را به منزل برسانى....
پ.ن: بخشی از کتاب آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی بود. خواندن این کتاب را پیشنهاد میکنم... میتونید به این آدرس مراجعه کنید http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html
در زندگی من هيچ نقش و جایگاه و تاثیری نداشت، چیزی بود در حد گلهاي باغچه توي حياط به همان بیآزاری... ممکن بود هزار بار دیگر هم از کنارش بگذرم و به او فکر نکنم... اما وقتی مرد، عجیب فکرم را مشغول کرد.
وقتي شنيدم که رفته... به پروژههای ناتمام و بقایای احتمالی خودم فکر کردم و این که ایرانیان قدیم چه خوب میکردند هر لحظه و هرجا تکلیفشان روشن بود و وصیتنامه شان آماده!!! خوب نیست آدم دم رفتن دست و پایش را گم کند و تازه یاد بازماندگانش (جاندار و بی جان) بیفتد.

در و دیوار محله خانه و اداره را نگاه میکنم... مغازهها را، آدمهایی که او میشناختشان و آنها هم او را، آسمان را نگاه میکنم، باران را بو میکنم و همهمه مردم را گوش میدهم و فکر میکنم او که رفت، دیگر هیچ کدام از اینها را ندارد، دیگر هیچ چیز حس نمیکند و دیگر حتی دلی ندارد که برای اینها تنگ شود.
این روزها با مهربانی بیش از پیش به چهره مادر و پدر و خواهرم لبخند می زنم...به دوستان دبیرستانیم بعد از مدتها زنگ زدم و قرار یه مهمونی آخر هفته باهم گذاشتیم... دفتر خاطرات دوران نوجوانیم رو مرور کردم و کلی به افکار بچگانم خندیدم...کتاب شعر مورد علاقم رو خوندم... دستم رو روی پوست برگهاي توي باغچه كشيدم... سفتی زمین را زیر پام حس کردم و با چشم منظره آسفالت خیس کف خیابان را كه پر شده از برگهاي زرد بلعیدم.... با حواسی که امروز متعلق به من است و قدرش را میدانم … و فردا...
نـــــگاه منفي: صبح از دنده چپ بلند شدم. دیر شد و فرصت نکردم صبحانه بخورم. یه موضوع نگران کننده گوشه چپ فکرم وول میخورد و حالام را میگرفت.
کاری که باید امروز انجام میشد را نتوانسته بودم انجام بدهم و احساس شلختگیای هم گوشه راست فکرم وول میخورد.... در راه همه چیز به نظرم به طرز کریهی کج و کوله و ناراحت کننده میآمدند؛ از خمیازه کشیدن آن خانمه تو مترو بدون آنکه جلوی دهانش را بگیرد... تا نگاههاي اون مرد یا تذکرهای پلیس، شلوغي مترو و آب پاش هایی که روی اسفالت آب میپاشیدند...زندگی انگار گاهي یک اجبار تلخ تکراری و خسته كننده است!!!!!!

نگاه مثبت: تا ساعت ۱۰ موضوع نگران کننده برطرف و کاري كه بايد انجام شد.... فرصت کردم یک چاي با بیسکویت بخورم.... وقتی دوباره به خیابان برگشتم همه چیز به نظرم جالب بود؛ کار اون خانمه به نظرم معصومانه و از شدت خستگی بود و نگاههاي اون مرد انگار از نوعی بیخیالی فلسفی ناشی بود... تذکر پليس ترحم برانگیز و از روی وظیفه... شلوغی مترو از روند عبور و مرور مردم حکایت داشت و آبپاشی که آب را به جای چمن روی کیفام پاشید خنده دار بود!!!!
* خوشحالی و داشتن حس خوب میتونه در نگاه ما باشه نه لزوما در کیفیت رویدادهای روزمره!!!! زندگی، آسمان، آدمها، خورشید زیباست … و چه سرماي دلچسبي دارد این غروب هاي پاييزي!
خواهر کوچكم که به دنیا آمد، آنقدر بزرگ شده بودم كه در بزرگ کردنش نقشي داشته باشم!!!! دوست داشت بعد از غذا من دستهایش را بشویم يا برايش كتاب داستان بخوانم!!! بزرگتر که شد، بیشتر با من براي خريد و پارك و غيره بيرون مي رفت... وقتی تولد دوستانش دعوت بود، من خوشگلش میکردم و از اين جور حرفا...
امروز خواهر کوچولوي من برای خودش بر و بيايي دارد... قهرمان تیم بسکتبال مدرسه و منطقه شده و قدش از من و دو خواهر ديگرم بالا زده... چیزهایی می داند، که من نمیدانم!!!! کارهایی بلد است که من بلد نیستم!!!! با این همه هنوز خواهر کوچولوی من است و با همان چشمی نگاهش میکنم که 12 سال پیش به او نگاه میکردم....
گاهي در خيابان همسالانش را كه ميبينم، یاد او ميفتم بياختيار... همان اندازه معصوم و قشنگ و همان اندازه در آغاز راه... با همان نگرانیها، ترسها، امیدها و خواستهها.... گاهی چیزهایی ميخواهند و ميگويند که دلم برای سادگی و بی تجربگی شان میسوزد....
گاهی از سر و صدا کردنشان بیحوصله میشوم، همانطور که از بریز و بپاش خواهر کوچكم.... وقتی میبینم عصبانی میشوند، ناامید میشوند، گریه میکنند، چنگ میزنند و خستهاند، دلم می خواهد نصیحتشان کنم، از بالا و پایین راه برايشان بگویم، از روز و شب... همانطور که دلم میخواهد یک چیزهایی را به خواهر کوچكم بگویم كه گاهي ميگويم.... اما فایده ندارد انگار...
که هیچ دو راهی یکی نیست، حتی اگر راه دوم متعلق به خواهر کوچولوی خود آدم باشد. میدانم که خواهر کوچولو باید راه خودش را، خودش پیدا کند. گمانم خودش هم خوب میداند که راه من آرام به درد اوی شيطون نمیخورد!
پ.ن:چند وقته دیگه تولدشه و به این فکر میکنم که چی میتونه بیشتر از هر هدیه ای خوشحالش کنه؟!!!
*میآمدند از دور و نزدیک/ گرد تو جمع میشدند/ هر یک به نیتی/ گرهی میبستند و بازمیگشتند/ به آن زیارتگاه/ نیت نکرده آمده بودم من/ حاجتی نداشتم/ اما آن جماعت سست در خواب هم ندیدند /چیزی که پیدا کردم... گوشهنشینم کرد... 
بس که نشستم رفتن از یادم رفت انگار...
خیلی حرفها هست که نمی شود بلند بلند گفت! باید گوشت را بیاوری نزدیکتر تا زمزمه کنم که...
عدالت هم کلمه قشنگی است اما فقط یک کلمه است. (ع د ا ل ت) مثل زیبایی یا عرف یا هر موضوع دیگری که عینیت ندارد! انگار معنی خیلی از این کلمات فهمیدنی نیست این روزها ...

گاهی فکر می کنم اگر یک روز صبح با این قصد از خانه بیرون بیایم که در خیابانها راه بروم بدون اینکه به تو فکر کنم و به چیزهای دیگر بیندیشم و صدای آدم ها یا شلوغی ماشین ها را بشنوم و راه بروم و راه برم و ببینم و ببینم ...
حتما تا شب دوام نخواهم آورد!!!! ما آدمها چقدر عجیبیم و عدالت این روزها چقدر گنگ و بی مفهوم....
تا حالا شده بخواهيد تعریفی برای حقیقت پیدا کنید؟ اصلا به این موضوع فکر کردید؟ آیا واقعاً حقیقت قابل تعریف است یا فقط باید آن را درک کرد؟ آیا خداوند همان حقیقت نیست؟ آیا خداوند را با کلمات می توان تعریف کرد؟
وقتی صحبت از کلمات میشود، یعنی پای زبان و فکر به میان آمده و همان دریچههایی که از آنها خداوند را نمیتوان تعریف کرد. تعریف حقیقت فقط از راه دل و در سکوت است.

يه بزرگي گفته اگر میخواهید حقیقت را در یابید، فقط فکر را ساکت کنید. حقیقت خود بخود نمایان میشود. ولی قابل تعریف نیست اما چطور؟؟؟
"گاه آنچه ما را به حقیقت میرساند/ خود از آن عاریست/ زیرا تنها حقیقت است که رهاییبخش است".