تبليغاتX
آفتاب

ما آدما گاهي خيلي دير متوجه داشته‌هامون و نعمتهای بسياري كه اون مهربون‌ترين بهمون داده می‌شیم، گاهي هم به اين نتيجه مي‌رسيم که شايد بعضی از نعمتهای بی‌حساب خدا ما رو از اون دور کرده باشه... همون نعمتهایی که امروز داشته‌هامون هستند، دیروز نیازهای ما بودند و برای به‌دست آوردنشون با خدا راز و نیاز می‌کردیم و امروز برآورده شدن همون‌ها، ما رو از خدا دور کرده و این شايد فلسفه اصلی عدم برآورده شدن بعضی از دعاهای ماست....

از زماني كه عقلم رسيده كه يه علتي در پس تمام معلول‌هاي جهان صبورانه نشسته و همه چي رو نظارت ميكنه... از وقتي ديدم كه هيچ چي تو اين دنيا بيهوده آفريده نشده و بازخورد تك تك اعمالي كه تو اين جهان انجام مي‌ديم تو همين دنيا بهمون برميگرده... خيلي به ارتباط آدما با خدا فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه تو ارتباط ما با خالق هستي يه چيزايي هست كه خيلي مهمه حتما بهشون برسيم تا بتونيم ارتباطمون رو درك كنيم....

از خيلي‌ها شنيدم كه گمان می‌كنن خداوند نباید و نمی‌تونه با مخلوق و بنده خودش ارتباطی داشته باشد؟ درك نمي‌كنن خالق متعال عاشق مخلوقاتشه يعني چي؟ خدا چطور با گروهی از بندگان خودش سخن گفته؟ آيا پروردگار متعال زمانی سخن گفته و زمانی دیگر ساکت شده است و وقتي جواب دعاهاي ما رو نميده يعني در سکوت به‌سر می‌بره؟...

معتقدم ما آدما يا ارتباط زنده با خدا و ‌اینکه خدا هر لحظه و هر جا، حاضر و ناظر و مراقب ماست رو باور نکردیم، یا خوب درکش نکردیم و نفهمیدیمش و یا فراموشش کردیم و بی‌خیالش شدیم.... منتها چیزی که شاید اکثر آدم‌ها خیلی بیشتر از اون غافلند، ‌اینه که ‌این بی‌خیال شدن چه بلاهای جورواجوری سرشون آورده و چه آینده‌‌ای را براشون تدراک دیده...

شايد طي سالهاي اخير و به‌ويژه دوسال گذشته حضور خداوند، نزديكي و سيطره‌ش رو حداقل روي زندگي خودم به وضوح احساس كرده باشم اما برام جالب بود وقتي خواهر كوچكترم از من پرسيد چه طور بايد فهميد و عميقا درك كرد كه خداوند زنده و حاضره؛ به آدما نزديكه، محبت می‌کنه، زندگی می‌بخشه، تغییر می‌ده و دگرگون می‌کنه.... می‌بینه، می‌شنوه، می‌خواد و اراده می‌کنه، خالق و معبود ما زنده است؟!!!! نتونستم با دليل، منطق و حرفهايي كه بتونه به اقتضاي سنش اونا رو درك كنه، بهش بفهمونم كه چطور بايد وجود خدا رو اثبات كرد!!!!

شايد منطقي و آسونترين جواب اين بود كه با زباني ساده‌تر بهش گفتم ما آدما باید نیازمند بودن خودمون رو نسبت به خدا در نظرمون روشن کنیم.... اونايي که دعای عرفه رو خوندن، مناجات سید‌الشهدا (ع) و وصف بیهمتای او از نیازهای انسان که خدا قبلا از رحمتش به او عطا كرده رو شنیدن (چه‌قدر زيباست اين دعا)... از موهای نازک روی پوست تا نرمۀ بینی و پردۀ گوش به ما یادآوری میکنه كه نعمت بزرگ خدا را که ما را از امت پیامبر آخر الزمان (ص) قرار داده و در امتهای جاهل بت پرست قبل از ایشان قرار نداده اين نيازمند بودن رو به زيبايي توصيف كرده که دعا و شکر برای رفع این نیاز بزرگ در حد ما نمیگنجه...

با جمله‌هاي آسون‌تر گفتم به نظر من آدما تو ارتباطشون با خدا اول باید نیازهای واقعی براشون مطرح بشه... بعد این نیازها باعث کوچک شدن انسان می‌شه و اونوقت ارتباط با بی‌نیاز مطلق آغاز می‌شه و کثرت این ارتباط محبتی پایدار رو به‌دنبال داره و هرچه محبت طولانی‌تر بشه، معرفت بیش‌تری حاصل ميشه که نتیجه آن نزدیکی و در نهايت درک مقام خداست....

منظورم اين نيست كه از خدا بخواهیم ما رو نیازمند کنه، نه... چون امتحان سختیه و این لاف زدن به صلاح بنده نیست؛ بلکه بايد از خدا بخواهیم به ما عقلی بده که نیازمند بودن حقیقی‌مون رو درک کنیم.... پس اول درک نیازمند بودن مهمه....تا بعدش بتونيم به مسايل بعدي فكر كنيم...

معتقدم باید همیشه آویزان خدا بود، مهمترین عاملی که انسان رو به سجاده می‌کشونه نیازه.... اون كسي که بیهوشه هر وقت واقعا احساس درماندگی می‌کنه، مثل بیماری که مرضی صعب‌العلاج داره، سر به سجاده فرود میاره ولی انسان با خرد که واقف به نیاز لحظه به لحظه خود به عنایت الهی باشه هر روز و شب مانند کسی که مرضی صعب العلاج داره، وجود خدا رو لمس می‌کنه....

بهش گفتم وقتی برای خودمون نیازهامون رو فهرست کنیم، پس از مدتی نیازهای ما خاص می‌شه: یعنی با نگاه به نیازهای مهم آینده از بعضی از درخواست‌های ناچیزی که مدتی قبل فکر می‌کردیم بدون آن‌ها زندگی نخواهد گذشت دست می‌کشیم و بعد كم كم نياز از بين ميره و عشق و شناخت جاي اون رو ميگيره...

اين دلايل رو با يكمي از اون مواردي كه تو كتاب ديني وجود خدا رو اثبات ميكرد، خونده بوديم، واسش گفتم و اون هم با ترديد سري تكون داد و من تو چشماش ديدم كه نتونستم حتا ذره‌اي متقاعدش كنم و نهايتا مثل هميشه كه كم ميارم تو جواب دادن به اين جور مسايل، ارجاعش دادم به پدرم كه هميشه تو اين شرايط به كمكم مياد...

نميدونم... جواب صحيح اين سوالا رو كه تو ذهن خيلي از ماها بوده و براي كوچكترها هم ايجاد شده و در آينده هم ميشه از كي بايد پرسيد؟؟؟ شايد بزرگان دين دلايل عميق‌تر و زيباتر و منطقي‌تري براي ارتباط انسان با خدا داشته باشد اما انگار تا حالا نتونستن اونطور كه بايد به اين وظايفشون عمل كنن چون تو ذهن خيليها سوالاي زيادي وجود داره... اما به نظرم يه نويسنده يا شاعر خوب مثل عرفان نظرآهاري ميتونه با نوشته‌هاي خوبش به سوالاي نوجوناي زيادي جواب بده...شايد تو پست‌هاي بعديم بخشي از مطالب زيباش رو درباره ارتباط آدم با خدا بيارم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط آفتاب |

باز هم تابستان گرم، فصل آفتاب، فصل زيباي تولد من... روزها گرم ‌و گرم‌تر مي‌شن تا فصل من حضورش را بيش از پيش تكرار كند؛ داغي هوا گويا قرار است همه چيز را تحت تاثير قرار دهد... 

چند روز پیش با چند تا از همكارا از اين صحبت كرديم كه توی این هوای گرم تابستان چی می‌چسبه ؟ فرت و فرت فالوده و بستنی خوردن ؟ يه پارچ آب خنك يا شربت آب لیمو؟ یه هندوانه خنک ؟ شايد هم لطف تابستان به استخر رفتن، كنار دريا رفتن باشه؛ يا دوش گرفتن با آب يخ... آخ كه چه حال و طراوتي به آدم ميده... يا شاید گذاشتن ته پارچ آب يخ روي صورت و یا....خوب همه اینا به جای خودش خیلی خوبه و دل آدمو خنک میکنه .... ولی من با خودم فکر کردم توی این هوای گرم و عطش زده یه منظره زیبای برفی هم میتونه دل آدمو یه کم خنک کنه!!!!!

 Picture of Winter Scene, Northumberland - Free Pictures - FreeFoto.com

"گرما" واژه‌ی چهار حرفی اين روزها امان همه رو بریده و انگار همه را کلافه کرده و مطمناً خیلی از کسانی که کارشان در گرماست مخصوصا راننده ماشين‌ها!!! بسیار شاکی‌تر از کسانی هستند که در یک اتاق کولردار کار می‌کنند!!!

 اما انگار مزه تابستون عوض شده....طعمش تغيير کرده... نمی دونم شايد من اين احساس رو دارم.... ياد تابستون‌های قديما به خير!! به عشق تابستان ۹ ماه مدرسه را می گذرانديم!! تا تابستان بياد... دوچرخه بازی، انواع خاله بازی با بچه‌هاي همسايه‌ با سناريو‌هايی که معمولا خودم از فيلم‌هايی که می‌ديدم می‌نوشتم!!! و بچه‌ها بايد از روی اون داستان بازی می کردن و عشق ديدن انواع کارتون‌ها....سيندرلا، زيبای خفته، گربه‌های اشرافی و.....آخيييييييييی يادتون مياد؟؟

 تابستان بود و عشق خوندن رمان تا صبح....با بابا لنگ دراز شروع شد و ادامه پيدا کرد....مزه خوندشون هنوز زير دندونمه!!

ولی حالا عوض شده....ديگه تعطيلی وجود نداره!!!!... اما شبها هنوز بيدارم گاهي و خدا ميدونه صبح چه جوری پا ميشم.. و به ندرت فيلم ميبينم...

در هر حال اين هم ميگذره ....چه تابستون چه زمستون زندگي براي من زيباست اين روزها..... انگار تمام نيروهاي دنيا با من سر آشتي دارند و قلبم آزاد توي سينم با نشاط تمام مي‌زنه و من اما در میان هیاهوها و فضای بد سیاسی حاکم بر جامعه آرام و خوشحالم به خاطر خیلی چيزها؛ موقع تنهايي‌هام و بيشتر شبا موقع خواب به تمام خوشحالی‌هاي ساده ی زندگيم فکر می‌کنم.. به تمام خاطرات و خوشحالی های قشنگ و به یادماندنی.... و طعم خوب لحظه‌ها را مزه مزه می‌کنم.... تصاويري كه منقطع می‌آیند و می‌روند و ذهنم با هر وقفه‌ پر و خالی می‌شود و لحظه‌های خوبش را نفس ميكشد انگار...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط آفتاب |

اى «موضوع » زندگى! اى سؤال اصلى آفرينش! روشى نمانده است كه با آن فرضيه آغوش تو را به جستجو نگذارده باشيم.

بگو با كدام روش تحقيق مى‌توان ظهور تو را پاسخ يافت؟! مفهوم نگاه تو با كدام ملفوظ به مشهود بدل خواهد شد؟ و متغير گيسوانت، در آغوش كدام نسيم، مفهوم بيقرارى ما را منتشر خواهد كرد؟

گاهي ذهنمان خسته ميشود ! از بررسى متون، از سؤالات فرعى، از مقدمه، از مقدمه، از مقدمه!

اما بى حضور  تو  اى متن غايب زندگى; از زنده بودن چه نتيجه‌اى مى‌توان گرفت؟ از زنده بودن چگونه مى‌توان نتيجه اى گرفت؟

هميشه با مفروض آغوش باز  تو و  نگاه مهربانت، نبودنت را تحمل كرده‌ايم و زنده بودن خود را توجيه. آنروز كه نگاه مهربانت را از دلمان بردارى، بدان كه گزاره هاى پايه اى فلسفه وجوديمان را ويران كرده اى!

فصل فصل عمرمان، وقف وصل  تو بوده است. كلافه ميشويم گاهي از اين همه فصل از اين همه فصل؛ به من بگو! در كدام فصل زندگى، وصل تو دست يافتنى مي‌شود؟

اى كه با آمدنت همه فصلها وصل مى شوند! فصل فصل خزان زده عمر ما را نيز به ظهور سبز خود وصل بفرما! آمين!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط آفتاب |

 اخيرا دوستي از انتقادهاي يكي از همكارانش به ستوه آمده بود و از من كمك فكري مي‌خواست البته نميدانم چرا من؟! گفت نمیداند که تا چه حد بايد انتقادپذیر باشد؟! اصلا انتقادپذیر باشد یا اینکه به حرف مردم توجه نکند؟! پاسخ من ساده بود.

 به نظرم سوالي كه پرسيد، سوال قابل توجهي بود كه شايد هركداممان برايمان پيش آمده باشد؛ حرفايي كه به دوستم زدم و اعتقاداتم را درباره انتقادپذيري البته كمي مشروح‌تر اينجا نوشتم.

در پاسخش گفتم: انتقادپذیر باش، اما انتقاد کسانی را بپذیر که برایت خیلی خیلی مهم هستند و شایستگی انتقاد کردن دارند. برای تشخیص این شایستگی "عقل" و "تجربه" به تو کمک خواهد کرد و تنها معیارهایی است که داري.

پرسيد:  اگر کسی چپ و راست انتقاد کرد و شایستگی هم نداشت و شما را متهم به انتقادناپذیری کرد، چون چرندیات او را به عنوان روش درست زندگیتان نپذیرفته بودید، چه؟

 گفتم: بدون تنش سعی کن حرف‌هایش را نشنوی، یا بشنوی و اهمیتی ندهی. اما با هیچ آدمی جدال نكن، به هیچ کس ثابت نکن که در موردت اشتباه می‌کند (اگر آدم عاقلی باشد می داند که تا از او سوالی نکرده‌ای حق ندارد نظری بدهد)، این تنها انرژی تو را هدر می‌دهد و اعصابت را بیخودی به هم می ریزد. خونسرد از کنارشان بگذر و بدان که دهان مردم را نمی شود بست!

 گفتم: حالا برای اینکه مطمئن شوی برای تبرئه خود از اشتباهات، همه را حذف نمی کني، از دایره آدم های مهم، یک بار برای خودت آدم هایی را که ارزش واقعی در ذهنت دارند و حرفشان در یک زمینه ای برایت معیار است، انتخاب کن. اینجوری تکلیف مشخص می شود.

 یادت نرود که همه آدم های مهم هم در همه زمینه‌ها حق انتقاد ندارند، هر کسی در یک زمینه ای قابل اعتماد است. از طرفی در بعضی موارد، اصلاً نگذار هیچ کس هیچ کس برایت حکمی صادر کند. مثلاً در برخي مفاهیم  تنها کسی که باید تصمیم بگیرد و تصمیمش مهم است، خود تو هستي. هرچقدر هم کسی مهم باشد در این موارد حق اظهار نظر را ندارد. البته این کار را دیگران زیاد می‌کنند، ولی باید آنقدر قوی باشی که اهمیتی ندهی!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط آفتاب |

دوباره پروانه‏هاي دل بال گرفتند و به سوی باغی پرواز كردند که جز  خلسه و جذبه، عطری از آن بیرون نمی‏تراويد.

شوری عاشقانه فرا گرفت تو را، آن‏گاه که در پرتو زلال عشق غرق ‏شدي و بالی فرا دست ملکوت برایت هویدا شد و تو انگار پر گرفتي از تو به تو و از خود به خود.

چه قدر دل هاي پروانه‌اي آنجا زیاد بود! چه قدر بوی واژه‏های نور را می‏توانستي حس کني! چه قدر خورشید در حال آغاز بود؛ آغاز بهار در ثانیه‏های عشق و عشق یعنی جدایی از دنیا و عشق یعنی جدایی از همه چیز جز دوست.

و تو نشستي و کنار این همه خلسه و خاطره، نماز عشق را خواندی.. نماز عاشقانه‏ای که به احترامش، فرشته‏ها تبرکت کردند. تو بار دیگر معتکف هزار ساله عشق شدی.

تو مخلوط ملکوتي و مجذوب جاذبه نور. تو انگار در وسط دنياي غبار آلود و در اوج روزمرگي خلاصه خلسه‏های زمینی بودی.

چه قدر زیبا بود که همه دنیا را زیر پاهایت نگاه کنی! چه قدر زیبا بود که چند روز جز نور نفس نکشی، جز نور نگویی، جز نور نشنوی، جز نور نبینی، جز نور... نور... نور و نور یعنی شاعرانه‏ترین تجلی خداوند بر زمین و نور یعنی خاطره سه روز با ابدیت نماز خواندن.

این سه روز، آفرینش، کنار تسبیح تو آرام می‏نشست و لب می‏گرفت به ذکری مقدس. این سه روز، کبوترهای پشت بام و گلدسته‏های مسجد هم ساکت بودند انگار و نماز می‏خوانند، با چشم‏های خیس.

این سه روز، خدا خودش را روی زمین تکثیر کرد. شوری در زمین افتاد و تو با عشق، به خلوت ابدی واژه‏ها رسیدی؛ به ساکت‏ترین گوشه شبستان نور، به منتهای سادگی.

صبحی تازه آمد و فضا پر از عطری دل انگیز شد انگار.. بوی عطر تو، بوی عطرهای زمینی که از آن ها بریده‏ای نبود؛ آن‏جا بوی مشک می‏آمد، بوی گلاب ملکوتی، بوی محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله .

آن‏جا لباس تو عوض نشد؛ زیرا آیه‏های نور، بر نخ نخ تو تکثیر و تلاوت می‏شدند. آنجا آن قدر بی‏خود بودی، که نه خود می‏بینی و نه دیگری.

یادش بخیر قدم‏هایی آشنا، صحن مسجد. مساجد شهر، این سه روز، حال و هوای خاصی داشتند، عطر صلوات و نیایش، عجیب فضای شهر را پر کرده بود که باید دل میسپردی تا بشنوی.

خاک نشینان عاشق آسمان، سه روز روزه گرفتند و در گوشه‏ای عزلت نشین شدند. روزهايي بود براي خانه تکانی، منزه كردن خانه روح و جلا دادن آئینه جان!

چه زیبا بود فریاد گوشه نشینانی که پیوسته تنها پروردگار خود را می‏خواندند، تا در جاری لطفش حتی برای لحظه‏ای آرام بگیرند. و حالا لذت لحظات گوشه نشینی را در عمق جانت جای می‏دهی؛ آن چنان که خیال گام نهادن دوباره در سیلاب دنیا پریشانت نمی‏کند.

حالا تو می‏دانی که گوهر از گوشه نشینی است که چنین پر بهاست؛ پس وجودت گوهری می‏شود تا در صدف تنهایی، به روزهای درخشندگی بیندیشی؛ آن‏گاه، می‏دانی که تنهایی رازی است که با هیچ کس نمی‏توان گفت و با دل سخن گفتن لذتی دارد که هر کس را شایسته دریافتنش نیست.

حالا می‏دانی که تو را بار ديگر به گوشه‌اي فرا خواندند تا در دارالامان گوشه تنهایی، در شبستان حیرت، اعتکاف نشین درگاه پروردگار باشی.

این گوشه، خلوتی بود که جز با بال دل نمی‏توان در آن جای گرفت. خدای را سپاس و سلام بر  تمام گوشه نشینان تنهای حرم پروردگار!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط آفتاب |

یک سال روزهايمان از پي هم آمدند و رفتند و بعضی هامان هنوز در تب و تاب با تو بودنها و نبودن ها هستيم؛ گاهی لحظاتی انگار به گوش دلمان طنين محكمي مي‌رسد از لابه‌لاي آوار شكستن‌ها...

گاهي عجيب دل به دنيا بستيم و لحظه‌اي بعد خسته از دنيا بهانه تراشيم... گاهي در بي‌چيزي كه نمي‌دانستیم چيست، هراسان دويديم و به گرد پايش هم نرسيديم... دلمان گرفت، افكارمان پريشان شد و دوباره بهانه آورديم و صداي پاي تكرار و باز هم دوباره‌اي دوباره.... گاهي اوقات و اين روزها انگار بيش‌تر، از تمام خويش خسته شديم...

و اما چندي است روزهاي سپيد با او بودن و از او گفتن از راه ‌رسيده‌اند و من در میان انگار ادامه عاشقانه‌هايم را براي چنين روزهايي نگه داشته بودم...

دلم به هوايش پر مي‌كشد و تا آنجا مي‌رود كه خيال برگشتني نداشته باشد.... آخر اين روزها را ايام سپيد نام نهاده‌اند براي سياهرويان... روزهاي اعتكاف فرارسيدند و آن مهربان‌ترين باز هم بهانه‌اي گذاشته‌ تا بيش‌تر به او بينديشيم...

روزهاي زيباي نيمه رجب را با يادآوري شيرين حال و هواي خانه‌اش، در گوشه‌اي خواهم نشست تا دوباره مانند هميشه آرامبخش لحظه لحظه قلبم شود...

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط آفتاب |

امروز يكي از همكارا براي رفتن به سفر عشق ازم خداحافظي كرد و من هم چند جمله‌اي از تجربياتم براش گفتم بعد كه تنها شدم با بغض شیرینی که تو گلوم بود احساس كردم دلم عجيب بهانه تو را گرفته است.

الان تقريبا يك ماه و چند روزی ميشه كه از اين خواب بيدار شدم... تا حالا درباره سفرم چيزي ننوشتم... نمیدونم چرا!!! گاهي احساس مي كني كه براي بيان حرفت،‌ حروف الفبا كافي نيست و تو دوست داري از چيزهايي حرف بزني كه ميان همه آشفتگي ها و پريشاني ها تنها دلخوشي ات هستند ولي حس مي كني بزرگي آن چه در ذهن داري در قالب كوچك كلمات نمي گنجد و تو به خودت اجازه نمي دهي كه حرف هاي بزرگ را در چهارچوب كوچك كلمات،‌ كوچك كني.

 و من اين حس را تجربه كردم... كلمات دنياي بي رحمي دارند. حتي به ناب ترين باورها و بهترين خاطراتت هم رحم نمي كنند، هر چند اشتياق تو را براي نوشتن ديده باشند كه تو دلت مي خواهد با بهترين واژه ها از بهترين دلبستگي ها از التهاب و اضطراب و شوق و هيجانت بگويي يا كمي خودماني تر از تپش هاي دلت بنويسي. چقدر سخت است!

 يادش بخير! چه دلگير بود فاصله‌ها،‌ كه ما حتي بقيع را در حصار و دور از دسترس يافتيم و چقدر حسرت خورديم كه تنها زمين مدينه هم پذيراي غم اشك هايمان نيست! چشم هايت را كه مي‌بندي و مي خواهي نفس عميق بكشي،‌ دلهره شيريني داري،‌ عطر حرم وجودت را مي گيرد و تو تمامي اندوهت را فراموش مي كني.

 دلت براي صداي مؤذن مسجد النبي تنگ مي شود و چقدر آرزو مي كني كه لااقل يكبار بشنوي «اشهد ان علياً ولي الله…» و چقدر دلت بي تابي مي كند براي تربت كربلا كه سجده گاهت باشد و بعد از هر نماز آن را ببوسي و بگويي شكراً لله. و چقدر دلت تنگ مي شود براي قنوت، مي خواهي حتي دستهايت را آن قدر بالا ببري كه آسمان را لمس كني و از ته دل بگويي ربنا،‌ پروردگارا…»

 گويي راهي ناهموار را پيموده اي،‌ صخره ها را در نورديده اي و از گردنه هاي سخت گذشته اي امتحان ورود داده اي و اكنون به ميداني هموار قدم نهاده اي، ميداني كه با قدم گذاشتن در آن احساس لطيفي به تو دست داده و آرام گام برمي داري.

 خداوندا! اين بيداري است،‌ اينجا سراسر نور است، اينجا همه چيز پاك است،‌ بي پيرايگي و وحدت،‌ و اينجا خانه توحيد و خانه اميد ماست.

 و راستي چه لذتي دارد وقتي با تمام دل حس مي كني كه بنده خدا هستي، و چقدر ته دلت ذوق مي كني وقتي خودت را ميهمان خدا و دعوت شده او مي بيني. اشك امانت نمي دهد و راستي كه چه لذتي دارد درد دل كردن ها.

و آن گاه كه فرشته ميشوي... لباس هاي سفيد ميپوشي و محرم ميشوي!! از ته دل آرزو مي كني ميهمان خوبي براي خدا باشي و چه حالي داري وقتي به دعوت حق پاسخ مي دهي «لبيك،‌ اللهم لبيك،‌ لبيك لا شريك لك لبيك...» و بعد از اين صحنه است كه حرفهاي دلت را جمع و جور مي كني كه وقتي اولين وسعت كعبه نگاه تنگت را پر مي كند چه بگويي. انگار زبانت قفل مي شود و اصلاً فراموش مي كني كه چه مي خواستي بگويي...؟!

 مي گفتند: از خدا بزرگترين چيز را بخواهيد. و تو هر چه فكر مي كني هيچ چيز را بزرگتر از خود خدا نمي يابي... و من او را از خودش خواستم.... افسوس كه زود اين خواب شيرين به پايان رسيد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط آفتاب |

..گفت: قحطی است، نه قحطی آب و نان که قحطی انسان.

برآشفتند و به کینه برخاستند و هزار تیر ملامت روانه‌اش کردند؛ که ما را مگر نمی‌بینی که منکر  انسانی. چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت: پیشتر که چشمانم بسته بود، هیاهو می‌شنیدم، گمانم این بود که صدای انسان است. چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز  انسان.

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم، تو بگو این انسان کیست که ما نمی‌شناسیمش!

گفت: آن که دریا دریا می‌نوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش می‌گذارند و خم بر ابرو نمی آورد. آن که نه او از غم که غم از او می‌گریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی‌جنگد و از هر طرف که می‌رود جز او را نمی‌بیند. آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می‌رقصد، آن که خونش عشق است و قولش عشق.

آن که سرمایه‌اش حیرت است و ثروتش بی‌نیازی. آن که سرش را می‌دهد، آزادگی‌اش را اما نه، آنکه در زمین نمی‌گنجد، در آسمان نیز. آنکه مرگش زندگی است. آنکه خدا را...

او هنوز می‌گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط آفتاب |

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود: آی  ای انسان زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

 این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست. زمین من آکنده از حق و از باطل است، اما اگر حق را دیدی، خورشیدت را به در کش تا آشکارش کنی، آنگاه مومن خواهی بود.اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد آمد.

انسان گفت من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم که این ابر هیچگاه به کارم نخواهد آمد.

انسان به دنیا آمد اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید، چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد. حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار. حق سخت و سنگین بود...انسان حق را تاب نیاورد.

پس هربار که با حقی رویارو شد، آن را پوشاند، تا زیستنش را آسان کند. فرشته ها می گریستند و می گفتند: حق را نپوشان، حق را نپوشان. این کفر است!

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید. انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند. انسان به نزد خدا باز خواهد گشت. روز واپسین او یوم الحسره نام دارد. و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی، .... حق نام دیگر من بود...

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط آفتاب |