تبليغاتX
آفتاب
خودكارانه زيستن پايان انساني زيستن است! عادات هر روز صبح زود يا دير برخواستن، درست سر ساعت، سلامي به عادت نه از سر ارادت! چاي به عادت، اتوبوس، اداره، امضا، آب، چاي، كتاب خواندن، خريد، خريد به عادت!!! هرگز چيزي به اندازه عادت نفرت انگيز نبوده است!!!

عادت، فرسودگي است، ماندگي است، آب راكد، مرداب، تغيير بده...بينديش و جابه‌جا كن...مگر چندين راه تو را به محل كارت نمي‌رساند؟ خوب هرروز با اراده يكي از اين راه‌ها را انتخاب كن.. كمي دور، كمي نزديك، كمي سخت، كمي آسان...

لااقل سلام‌هاي تازه، عطر نو... آيا هرگز به پاسبان يا رفتگر سرگذر سلام كرده‌اي؟ سلام كن، احوالپرسي كن... بگذار با تو زماني درددل كند، مگر چه عيبي دارد؟

اصلا چرا اولين روز هفته‌ بايد شنبه باشد؟ شايد دلمان بخواهد اولين روز هفته‌مان يكشنبه باشد؟!!نه؟ يكشنبه را با چيزهايي ساده شروع مي‌كنيم؛ ديدار از يك دوست قديمي كه سال‌هايي را با او بوده‌ايم! يادي از گذشته‌ها... گپي براي تابستان...

ميداني در روزمرگي زندگي هيچ چيز شيرين‌تر از تعطيلاتي كه به هم مي‌چسبند نيست!!! بايد هميشه تقويم را در دست داشته باشي با خطر آينده‌اي كه به زودي حال مي‌شود! يك روز وسط هفته حتما بايد حق داشته باشيم دير از خواب بيدار شويم!!خيلي دير!! در رختخواب بمانيم بيكار و بيدار..

دوشنبه‌ها روز خوبي است براي گردش در شهر، ديدن يك نمايشگاه نقاشي يا ديدن يك فيلم... راستي ميداني احساس بطالت از كمركش هفته آغاز مي‌شود؟!!! از سه‌شنبه، كه نه مژده شروع دارد و نه نشاط پايان؛ نه سهمي از ابتدا و نه انتها، پس بايد به داد سه‌شنبه‌ها رسيد و چنان لبريزش كرد كه به درون چهارشنبه‌ها سرريز كند و از آن به درون پنجشنبه بچكد!! مي‌توانيم سه‌شنبه را با وجود همه گرفتاريهايي كه داريم  با ديداري پرطراوت و شاداب كنيم...

زندگي را بايد با انواع كارهاي پاك انباشت؛ موسيقي، نقاشي، از ديدگاه سياسي به دردها انديشيدن و نوشتن صادقانه، از جمله كارهاي پاك است و البته ورزش!!!

پنجشنبه؛ همه آدما البته به دو روز تعطيل در هفته محتاجند... روز نخست براي آنكه به دشت و كوه بزنند، هوايي بخورند، بدوند، آزاد باشند، ورزش كنند و خود را در متن طبيعت بكوبند، خرد كنند و از نو بسازند و روز دوم براي آنكه به خانه برسند به همه مسايلي كه آن‌ها را به جمعه حواله داده بود و استراحت كردن خفتن و كاهلي كردن و خستگي‌هاي روز نخست را به در كردن...

شايد به دليل ادغام اين دو روز در هم است كه شنبه‌ها، بسياري از آدمهاي شهر عصبي و دلگير و ترشرو و خسته و نامهربان هستند!!! و شنبه روز خوبي است براي بازديد از كساني كه مشكل اداري ندارند و اسير روزهاي تعطيلشان نيستند!!!

پس بايد تغيير داد...مي‌توان از نماز شروع كرد، نماز را هم هر روز با شوري نو خواند... با ارتباطي نو...برداشتي نو..به آنچه ميكني بينديش، عبادت چرا؟! سخن گفتن با آن نيروي لايزال چرا؟!!

پ.ن: اين نوشته برداشتي آزاد بود از كتاب عاشقانه‌هاي آرام

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط آفتاب |

پشت اين ظاهر آرام و ساده‌ام! پشت اين سكوتها و لبخندها و تمام واژه‌هايم. دلي وجود دارد!دلي به وسعت آسمانها و زمين و به كوچكي قطره باران كه تو را در خود پنهان كرده است! تو را و غم شيرين تو را با همه عشق درونش پنهان كرده است! و اين توي پنهان شده در جان من هر روز وادارم ميكند زندگي كنم...

هرروز عشق را نشانم مي‌دهي و رسم عشق را به من مي‌آموزي! هرروز محبت را در نگاهم به جريان مياندازي! آري اين همان تويي كه من با اين همه فاصله نزديكش ميدانم! و با اين همه بيگانگي، آشناي دل و جانم ميبينمش و با اين همه نبودن همواره با من است...

همان تويي كه دلم از تو سرشار است! و به تو ايمان دارد و تو را مي‌ستايد! تويي كه بينهايت دوستش دارم! تويي كه دليل اين همه بودن و ماندن و عاشق شدن و زندگي كردن مني! از تو سپاسگذارم كه با بودنت شادي را به من هديه دادي كه هر زمان تو با مني غمي نيست!

سپاسگذارم كه با اين غم شيرين آشنايم كردي كه چه شيرين است انديشه تو حتا اگر...! سپاسگذارم كه باعث اوج گرفتن هرروز احساسم شدي كه با فكر تو هميشه اوج ميگيرم. از تو مهربان رويايي‌ام سپاسگذارم كه با حضور آسماني‌ات به من زندگي ميبخشي....

پ.ن: امروز عصر خبر خوبی شنیدم و...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط آفتاب |

فردا(بیستم مرداد) روز تولدمه و شاید هم روز مرگم به همین سادگی!!!...آره روز تولدمه، روزی که روی زمین متولد شدم و اسمم شد انسان، گاهی هم بشر و آدم و... و نمیدونم چرا امسال غمی نرم و لطیف سعی می‌کند حسهای پنهان دلم را و حرف‌های ناگفته را در طول این عمر پرشتاب، با موجهایی مرموز به ساحل هزار افسوس بکشد  اما من لجبازتر از او نمی‌گذارم این گنج پنهان باز شود و با گفتن شاید بعد...آنرا به دریای باقی عمرم می‌کشانم. اما هرگز نمیخواهم نگران آرزوهای برآورده نشده‌ام باشم!

 نمي‌دانم روز تولد بايد خوشحال بود يا ناراحت از اينكه يك سال ديگه از عمرمان گذشته... اما امسال انگار یه چیزی کم دارد، یه حس مبهم، یه علامت سوال... با اين وجود بزرگترین هدیه تولدم این است که يه بار ديگه مي‌فهمم، کسانی هستند که دوستم دارند و چه‌قدر این هدیه ارزشمند و شیرین است...

بله من در این روز تابستون به دنیا اومدم... و روز تولد هر آدمي مي‌تونه زمانی برای مرور گذشته و مشخص کردن اهداف و انتظارها از آینده باشه...دورريختن کاش‌ها و كاشكي‌ها... و شروعي براي بيرون آمدن از روزمرگي‌هايي كه هممون يه جورايي گرفتارش مي‌شيم!

 بيست و چند سال از عمرم ميگذرد اما هنوز، هیچ سرخی در ذهن من، به سرخی گلهای قالی مادر بزرگ نیست.. هنوز من هیچ خواب نیمروزی، به شیرینی خواب بر روی قالی اتاق پر آفتاب او تجربه نکرده ام... فکر میکردم بزرگتر که شدم چه سرخی‌های آتشینی خواهم دید و چه اتاقهای آفتابگیری... اشتباه میکردم.... کاش عمیقتر به خواب میرفتم!

 ياد تولدهاي دوران بچگي افتادم، يادشان به خير... اين شعر رو يه جا خوندم و خوشم اومد اما نمي‌دونم از كيه:

رنگ رویاهای من در لحظه‌های کودکی است/ کودکی چیزی شبیه عشق یا دیوانگی است

رنگ رویاهای من صبحانه‌های مادرم / نان سنگک، چای شیرین، خنده‌های خواهرم

 رنگ رویاهای من کیف و کتاب، شعر و سرود/ راه دور مدرسه پای پیاده صبح زود

 رنگ رویاهای من رنگ انار و سیب زرد/ ظهر تابستان گرم و پا زدن در آب سرد

 رنگ رویاهای من افسانه جن و پری/ قیف‌های بستنی، نان کماچ و بربری

 رنگ رویاهای من رنگ چمن رنگ گل است/رنگ پرهای کبوتر، نغمه‌های بلبل است

 رنگ رویاهای من در جنب و جوش مردم است/ شاپرک های طلایی بر فراز گندم است

رنگ روهاياي من...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط آفتاب |

حتما تا به حال براي همه ما پيش آمده كه در معرض امتحان  الهی قرار گرفته باشیم. و در این میان شايد كمترين چيزي كه آن مهربانترين به ما داده صبر باشد و بيشترين چيزي هم كه از ما خواسته صبر است.... او آدم‌ها را امتحان مي‌كند به مال و جان و ... و در اين مواقع مي‌گويد صبر... آيا اين بي‌انصافي است؟!

آدم‌ها را امتحان مي‌كند تا هر كسي را به خودش معرفي كند و نشان دهد كاسه صبر هر كسي چه‌قدر جا دارد يا آن كسي كه در وجود ما قايم شده واقعا چه كسي است؟ چقدر راست و چقدر دروغ مي‌گويد؟

صبر، شكيبايي و بردباري، اينها چيزهايي است كه ما را به آن دعوت كرده و هميشه به آن‌ها كه صبورند بشارت داده است....خوش به حال كساني كه خوب امتحان مي‌دهند....

هر كسي بالاخره امتحانش را يك جوري پس مي‌دهد، اما چجوري امتحان دادن مهم است و زندگي يعني همين جوابهايي كه به سوالات او مي‌دهيم. اما ما آدم‌ها كم حوصله‌ايم و بي‌تحمل... مي‌دانم هيچ دانه‌اي يك شبه درخت نمي‌شود و هيچ درختي يك شبه ميوه نمي‌دهد پس صبر صبر صبر...

ما هميشه يك عالمه توقع بيجا داريم اما براي بزرگ شدن..برای رسیدن برای... بايد صبر كرد و  اول بايد صبر كردن را ياد گرفت... پس اي مهربان‌ترين! كمكمان كن و صبر را يادمان بده...مخصوصا در اين روزها كه مي‌گذرند...

پ.ن: از دیروز حال خوشی ندارم انگار و با پاکترین قسمت قلبم دعا می کنم تا...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط آفتاب |

نمیدونم چطور  آن وقت شب خودش را پنج طبقه بالا کشیده و رسانده بود پشت پنجره اتاق من!!! معمولا همیشه شبای تابستان سروکله‌اش پیدا می‌شود و برایم آواز می‌خواند!!!

صدایش را دوست دارم و عادت کرده‌ام به او انگار ... همیشه یک جور حرف می‌زند، گوش کن؛ جیر٬ جیر ٬ جیر٬ جیر و دیگر هیچ....

گاهی که بیخوابی به سرم می‌زند به این سوالات فکر می‌کنم که چرا صدایش مثل آدمها رنگ نمی‌بازد و حرف هایش همیشه یکسان است، نه دروغ می‌گوید، نه تهمت.. نه شعار می‌دهد و نه زیر حرف‌هایش می‌زند ...

جیرجیرک‌ها برای حرف زدن بال‌هایشان را برهم می‌زنند...  آسان سخن نمی‌گویند، نه همچون ما آدمیان که دهان می‌گشاییم و خیلی راحت هر روز یک جور می‌گوییم... دروغ ٬ تهمت٬ شعار...

خیلی از ماها شبها با صدای ساده و بی‌رنگ و آشنای جیرجیرک به خواب می‌رویم... صدایش همیشه مهربان است حتی اگر دروغ بگوییم باز هم فقط جیر ٬ جیر٬ جیر٬ جیر...

 

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط آفتاب |

بی حضور تو چشمها خسته است... گويى در غبار اوهام فرو رفته ... دستهاى لرزان در انتظار دامان ترحم است و اين گونه هاى خشكيده در قحطى شبنم مى‌ميرند!!!! كاسه هاى گدايى احساس را بنگر كه به خشكسالى معرفت دچار شده‌اند.  

 كجاست آن ييلاق سبز نگاهت كه سپيده دمانش شبنم افشان است؟ كجاست آن حضور نورانى كه لحظه‌هاى حياتش ثانيه‌هاى بارانى و زمزمه‌هاى نورانى است؟ كجاست آن خضرانشين صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟

كجاست آن مشعلدار نيمه شبان تاريك؟ اينك كه جهان در تاريكى نيايش است و انسان در بيابان جهل قدم مى‌زند.... اينك كه زمين در خشكسالى قنوت، آواز مرگ را زمزمه مى كند!!!!  

اى مهربان! او را برايمان بنمايان كه كاسه‌هاى گداييمان را به تصدقى پر سازد و  گونه‌هاى بهت‌زده مان را دست نوازشى كشد و لبهاى خشكيده معرفتمان را آب ظهور بنوشاند و سينه غربت كشيده‌مان را به قربت محبت برساند....

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط آفتاب |

حتما پيش اومده كه توي يه شرايط يا ماجراي سخت گير افتاده باشي، يه اتفاق ناجور و وحشتناك و شده كه تحمل كني، محكم محكم و شده كه از استقامت خودت لذت ببري...

توي زندگي همه آدما گاهي طوفان ميشود و آنوقت تو ميشوي يك بچه گنجشگ ضعيف و ناتوان...جو‌جه‌اي توي يك آشيانه، كنج يك درخت كه هر آن ممكن است از آن بالا بيفتد و بميرد...

گاهي باد مي‌وزد، تند تند و تو مي‌شوي يك نهال كوچك كه تازه چند تا شكوفه داده، باد شكوفه‌هايت را مي‌برد و نزديك است كه ريشه‌ات را از جا بكند...

 

هميشه از اين بادها مي‌وزد؛ هميشه از اين طوفان‌ها مي‌آيد؛ اما او هميشه مي‌گويد صبر، صبر، صبر، اين حرف را به استناد همين آيه 139 سوره آل عمران ميگويم كه مي‌گويد "سستي نكنيد و اندوهگين نباشيد، زيرا اگر ايمان آورده باشيد برتري خواهيد يافت"...

انگار او دوست ندارد دوستانش بيدهايي باشند كه با هر بادي بلرزند يا شاخه‌هاي نازكي كه بي‌بهانه مي‌شكنند، مي‌خواهد دوستانش كوه باشند، درختان ريشه‌دار باشند، قوي باشند...

زندگي پيامبران الهي يا بزرگان را كمابيش در قرآن و تاريخ خوانده‌ايم زندگي سختي داشتند اما مي‌ايستادند محكم محكم، چون دستشان در دست او بوده و به پشتيباني‌اش دلگرم بودند و او را داشتند پس از هيچ چيز نميترسيدند...

ما آدما گاهي از او خجالت مي‌كشيم، از خودمان هم... بس كه شكستني و نازك نارنجي هستيم...اما تفکر در اين آيه سوره هود كه خطاب به پيامبر گفته" همراه با آنان كه با تو رو به خدا كرده‌اند همچنان كه مامور شده‌اي ثابت قدم باش" باعث مي‌شود سرمان را بالا بگيريم و حس كنيم كه بايد به راهمان ادامه بدهيم، با اطمينان و محكم...

مهربانترين در روزهایی که تند و با عجله مي‌گذرند، مثل همیشه که حواست به ما بوده كمك‌مان كن تا نلرزيم، نشكنيم و نيفتيم....

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط آفتاب |