تبليغاتX
آفتاب

هر آدمی باید در طول زندگي‌اش دو میل کوچک خوش دست و مقداری گلوله ی پشمیِ رنگی داشته باشد.

هر آدمی چه مرد و چه زن باید بافتن بلد باشد و چه پیر، چه جوان باید بافتنی خودش را ببافد.

هر آدمی حق دارد هر چند وقت یکبار بعضی از قسمت هایی که بافته ( حتا در شرایط بحرانی) همه بافتنی‌اش را بشکافد.

هر آدمی باید در مجموعه خرت و پرت های توی بساطش جایی برای بافتنی اش و میل و گوله ها کنار بگذارد. حمل بافتنی گاه از حمل مسواک شخصی و یا کیف پول حیاتی تر است.

هر آدمی باید بلد باشد چند گره تزئینی بزند. اگر بلد نیست، حداقل نحوه باز کردن گره های کور را بداند و باید یادش بماند که یک جایی یک بافتنی ای منتظرش مانده تا بافته شود. اگر توی وسایلش نیست باید خوب بگردد تا پیدایش کند.

هر آدم منصفی هم که حوصله بافتنی بافتن ندارد، باید این حق را به گربه‌های همسایه ( و در صورت تملک گربه  شخصی، به گربه خود) بدهد که گوله‌ها خوب قل می‌خورند و نخ های رنگی پخش زمین مفرح‌اند.

 هر آدم غمگینی که حوصله بافتن ندارد و حق شادی گربه ها را هم به میزان کافی ادا کرده است، باید میل هایش را بردارد و آرام آرام بافتن را از سر بگیرد.

پ.ن: اين مطلب تا دلتان بخواهد مخاطب خاص دارد و برداشت از اين اعلاميه آزاد است

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط آفتاب |

سلام...یه سلام متفاوت در این روز زیبا به همه اونهایی که می‌دونند دوستشون داریم، سلام به همۀ اونهایی که می‌دونیم دوستمون دارند... به همه اونایی که میدونیم دوستمون دارند و اونایی که دوستمون دارند و نمی‌دونیم...

سلام به همۀ اونهایی که یه روز اشتباهی دوستشون داشتیم، سلام به همۀ اونهایی که هنوز اشتباهی دوستمون دارند، سلام به همۀ اونهایی که نشد پا به دنیای ما بذارند و اگر می‌شد، چقدر دوستشون داشتیم...

سلام به همۀ اونهایی که قسمت نبود پا به دنیاشون بذاریم و اگر می‌شد، شاید خیلی دوستمون می‌داشتند، سلام به همۀ اونهایی که دوستمونند... سلام به همۀ اونهایی که شاید دوستمون باشند، سلام به همۀ اونهایی که شاید یه روز دوستمون بشن...

سلام دوست من

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط آفتاب |

آدم لجبازی نیستم و این توقع رو ندارم که همه بايد مثل من به زندگی نگاه کنند، به باورها و به همه چیزهایی که اطرافشونه و گاهی نمی‌بینند و گاهی هم خودشون رو به ندیدن میزنند....اگر هم بعضی وقتها حس کنم دقیقه‌ها و لحظه‌ها  باهام قهر کرده‌اند و از سر ناچاری دارن میگذرند، قد اونا میشم و سعی خودم رو میکنم تا دل لحظه‌ها رو به دست بیارم...

 زیاد طول نمیکشه که میبینم، دوباره با من مهربون میشن و سریع و خوش، میگذرند. دنیای من خیلی عجیب و غریب نیست و شاید ساده‌تر از اون چیزی باشه که توی یه نگاه به نظر بیاد.

 اما بعضی وقتا از خودم ميپرسم چرا گاهي توی این دنیا  با این همه لحظه سرگردون که ممکنه اصلا صرف هیچ چیز مشخص و درستی هم نشن و شاید حتی قربانی درنگ‌های وقت و بی‌وقت ما بشن، برای یه نگاه دوباره به همدیگه و پرسیدن دغدغه‌هامون و فکر کردن به این که می‌تونیم کاری کنیم که راحت‌تر با هم بخندیم و زندگی کنیم، وقت نداریم؟!

 دلم خیلی میگیره وقتی میبینم خیلی راحت با همه ادعا، دست دست میکنیم توی ترسیم یه لبخند توی یه صورت پر از تشویش و پر از غم، اونم وقتی که هم قلم هست و هم رنگ و هم همون  صورت که شاید درست رو به رومون باشه و ما راحت دیدنش رو انکار می کنیم!

 آدم لجبازی نیستم ولی بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد لج کنم با دنیا و با سختگیری‌های مسخره‌اش، با ساز مخالفی که گاهی روی تمام احساسات ما میزنه! دوست دارم مثل بچگي‌ها یه بادبادک از تمام افکار و احساسات خوبم درست کنم و بدمش به باد روزگار! انقدر بفرستمش بالا که همه آدمايي كه دوستشون دارم ببيننش و انقدر بالا بره تا برسه تا دست خدا... 

میفرستمش بالای ابرها و اگه شانس بیارم و سر راه به چیزی گیر نکنه، میرسونمشون به دست همه اونايي كه ميخوامشون از ته دل! میدونم اگه تونسته باشم بادبادکم رو درست رنگ آمیزی کنم، خوب و محکم بسازم و.... هیچ وقت نخ بادبادکم پاره نمی شه!

 میگن خدا از دل آدما خبر داره، پس حتما میبینه که روی بادبادک من گل‌های شقایق هم هست آن‌هم سرخ سرخ، اشکها و بغض‌های مانده در راه و ده جور دل نگرانی برای فردای من، میبینه که هنوز رد التماس‌های من بر صفحه کوچک بادبادکم، خشک نشده!

 آره من بادبادکم رو میسازم و لج میکنم با همه نیروهای مخالفم، هوا هم می خواد ابری باشه، می خواد آفتابی، می خواد طوفان باشه، می خواد آرام! آدما دوست دارن ببینن، دوست دارن نبینن! حتی می‌تونن ببینن و خودشون رو به ندیدن بزنند! اهمیتی به این ناگوارهای پیش پا افتاده و حرف‌های گربه سیاه نمیدهم ، از قديم گفتن به حرف گربه سیاه بارون نمی‌آد! اصلا بیاد،مهم نیست!من بادبادکم را هوا خواهم کرد!

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط آفتاب |

بارون خیسه، آفتاب داغه، تو سرما سردت می‌شه، آدما زیر آب نمی‌تونن نفس بکشن...

 نوشتن واسه بعضیا خوشاینده (واسه بعضیا رانندگی یا یه کار دیگه)، دیوار سفته (چه دیوار هتل پنج ستاره باشه و چه دیوار زندون)...

زمین گرده و هر گردی گردو نیس، لبخند، همیشه نشونه‌ی شادی نیس، گریه، همیشه از غصه نیس، هیچ مادری، مادر خود آدم نمی‌شه حتا اگه مادرترزا باشه...

وقتی کسی مرد، دیگه مرده، وقتی خوشحالی همه چی برات قشنگه.. وقتی غمگینی، خب غمگینی، وقتی دلت گرفته، باید یه کاریش بکنی...وقتی‌ام عاشق شدی دیگه نصیحت هیشکی تو گوش‌ت فرو نمی‌ره...

پ.ن: واسه اولین بار تو این وبلاگ، با ردیف کردن کلی بدیهیات پشت سر هم یه چیزی نوشتم که فقط نوشته باشم!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط آفتاب |

گفته است "همانا نيكي‌ها، بدي‌ها را پاك مي‌كند" اين قشنگترين تشويقي است كه تاكنون شنيده‌ام! اينكه ستاره‌هاي ما منفي‌هاي ما را پاك مي‌كند! اينكه خوبي جاي بدي را مي‌گيرد!

چقدر مهربان!! اما شاید ما آدمها جنبه اين همه مهرباني را نداشته باشيم! گاهي كه به مهربانيهايش فكر مي‌كنم گريه‌ام مي‌گيرد! آخر چرا اينقدر ميبخشد؟ چرا؟ شايد ميخواهد به هر قيمتي كه شده آدمهاي خوبي باشيم! از هر دري وارد مي‌شود تا راهنماييمان كند! گاهي مي‌ترساند، گاهي مثل معلم دعوايمان ميكند و خيلي وقتها هم تشويق! پشت همه اين دعوت كردنها چيست؟ چيزي كه او ميخواهد ما به آن برسيم؟

شايد خودش باشد! خودش كه پشت اين همه نيكي‌ها ايستاده‌ و خوبی‌ها مانند جاده‌اي است كه ما را به او مي‌رساند؟ اين تعبير را خيلي دوست دارم؛ تمام زندگي سفر در جاده‌اي است طولاني! يا مثل كلاس درس فرصتي است براي به دست آوردن خيلي چيزها! و سرانجام روزي تمام آنچه را به دست آورديم تقديمش خواهيم كرد...

خوش به حال كساني كه هميشه حواسشان جمع كلاس بوده! خوش به حال آنهايي كه تكاليفشان را انجام دادند! آن‌هايي كه غيبت نداشتند و آنچه را كه بايد ياد گرفتند!

روزي كه زنگ كلاس زندگي بخورد و تعطيل شويم، خوشحال خواهم شد نه به خاطر آنكه تعطيل شديم نه به خاطر آنكه...

زنگي با همه فراز و نشيبش يك هديه بزرگ است از طرف او به ما! بعضي‌ها اين كادوي بزرگ را ميگيرند و فقط تشكر مي‌كنند اما هيچ وقت بازش نمي‌كنند. توي اين هديه همه جور كادو پیدا میشود، هديه‌هايي از جنس شادي! هديه‌هاي تلخ و شيرين اما همه را او فرستاده‌ و هديه دوست هر چه باشد نیکوست...

عزيز دل!!! اين روزها بيشتر از هميشه و هر وقت حس خوبي دارم به تو كه نزديكي و هر بار يادم ميافتد كه گفته‌اي نزديكتر از رگ گردني به بندگانت قند توي دلم آب مي‌شود! از تو سپاسگذارم و خوشحالم كه اين روزهاي زيبا فرصت خوبي است تا سر سنگينمان را که پر از دغدغه ديروز است و ھراس فردا بر شانه‌ھاي صبورت بگذاريم و آرام برايت بگوييم...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط آفتاب |