تبليغاتX
آفتاب

حرفها كه تكراري مي‌شوند، غصه‌ها كه عادي مي‌شوند و وقتي كه حتي اتفاق‌ها معمولي ميشوند، باران‌ها از سر تكرار مي‌بارند و بهار از سر عادت گل ميكند...

وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم مي‌شوند و جمعه و شنبه فرقي نمي‌كند و پاييز با تابستان و امسال با پارسال و وقتي به آسمان يكجور نگاه مي‌كني... به خودت يكجور نگاه ميكني و حتي به خدا!

وقتي مي‌خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر تو سخت نگيرد و لحظه‌ها روال عادي خودشان را داشته باشند...

بهار هر وقت دلش خواست مي‌خندد و پاييز هر وقت خواست دلش مي‌گيرد... آن وقت است كه مثل سنگريزه در كوه گم مي‌شوي، بدون اينكه كمترين اثري بگيري يا اثر بخش باشي...

آن وقت است كه مثل يك روز بي خاطره به پايان مي‌رسي، بدون اينكه حتي لحظه‌اي در حافظه‌اي ثبت شده باشي...!

اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو!!! و كمي هم جرات دريا شدن داشته باش! بلند شو، زود باش از همين حالا شروع كن...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط آفتاب |

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما. آن‌ها با ما گرد یک میز مي‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.

«شما» را به «تو » و  «تو » را به هیچ بدل می‌کنند. آنها می‌خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات‌بخش هستند.

آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می‌کنند در حلقه گذشته‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند، آن‌ها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می‌زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان  کوچک دیدگان تو باغ بی‌پایان «هرگز از یاد نخواهم برد» بروید.

آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می‌کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می‌کند: من! از یاد مران که اینگونه شناسایی‌ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می‌کند.

مگذار که در میان حصار گذشت‌ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو مي‌آیند، بشور!

پ.ن: اين مطلب بخشي از كتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم اثر نادر ابراهيمي بوده و هيچ ارتباطي به بنده و اطرافيانم ندارد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط آفتاب |

بحث از رودربایستی و مشکلات پشت سرش بود. دوستی که مادر هم شده است گفت در برنامه‌ی خردسالان تلویزیون دیده که مجری‌هایی مثل خاله نرگس می‌گویند «بچه‌ها! شما باید توان نه گفتن داشته باشین.» با هم‌این لحن و هم‌این کلمه‌ها.

می‌گفت خنده‌اش گرفته وقتی دیده او هم انگار نیاز دارد که کسی این چیزها را برایش بگوید. این که به دیگران بگویی نه، سخت و گاه لازم است. این که به خودت بگویی نه، سخت‌تر و گاه لازم‌تر است.

یاد گرفتن این یکی گاه سال‌ها وقت می‌برد. جرأتی می‌خواهد که معمولا کم‌تر داریم. دست کم من کم دارم، شما را نمی‌دانم...

در روزهای گذشته، دو بار دیدم که کسی به خودش گفت نه. یکیش دوست خیلی صمیمیم بود و یکی خواهرم... هر دو را تحسین می‌کنم.

پ.ن: هم‌این طور بی هوا و بی دلیل یاد این مطلب افتادم که: شبیه توشده این شب: خنکای شیرینی که دارد، باران دلنشینی که می بارد! و تیک می زنم کنار نامت، در لیست قرارهای هر دقیقه ام!!! همین طور بی هوا و بی دلیل!!!

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط آفتاب |

نمیدانم تو به سراغم آمدی؛ یا من در جست و جوی خود تو را یافتم! نمیدانم جه رمزی در توست که هر بار تو را میگویم لب از چشیدن طعم شیرینت مکث میکند...

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط آفتاب |