تا حالا شده بخواهيد تعریفی برای حقیقت پیدا کنید؟ اصلا به این موضوع فکر کردید؟ آیا واقعاً حقیقت قابل تعریف است یا فقط باید آن را درک کرد؟ آیا خداوند همان حقیقت نیست؟ آیا خداوند را با کلمات می توان تعریف کرد؟
وقتی صحبت از کلمات میشود، یعنی پای زبان و فکر به میان آمده و همان دریچههایی که از آنها خداوند را نمیتوان تعریف کرد. تعریف حقیقت فقط از راه دل و در سکوت است.

يه بزرگي گفته اگر میخواهید حقیقت را در یابید، فقط فکر را ساکت کنید. حقیقت خود بخود نمایان میشود. ولی قابل تعریف نیست اما چطور؟؟؟
"گاه آنچه ما را به حقیقت میرساند/ خود از آن عاریست/ زیرا تنها حقیقت است که رهاییبخش است".

میبینی؟! روزهاي پاييزي عين روزهاي آفتابي تابستون همچنان زيبا و آرامشبخش است حتی وقتی که...
گفتم یعنی چی؟ گفت نمیتونی درک کنی... گفتم چرا... گفت: نمیتونی درک کنی که بابات توی دستات باشه و به زور بخواد نفس بکشه... نمیتونی درک کنی که بابات رو داری میبینی که نفسش داره بند میاد و اینکه وقتی بهتر بشه توی چشمات نگاه کنه و بهت بگه داشتم تموم میکردم ....نمیتونی درک کنی...هیچکس نمیتونه درک کنه....ميتوني؟؟؟!!!
ولی من فقط یه جمله رو بهش گفتم من نمیتونم درک کنم اما شايد اشکایی که الان صورتم رو خیس کردن بفهمن.. باباش جانباز شیميائیه ..... و من بغض كردم... گریه کردم و به ارزش پدر و مادر فکر کردم ....
پ.ن: اينا رو به نقل از يه دوست وبلاگي اينجا آوردم
فکر میکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شدهاند ــ دلشورههای قلبت را ببینند و به تو بخندند... وقتی بزرگ میشوی، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی...
شايد دیگر دعا نکنی برای آسمانی که دلش گرفته، دعا نكني كه ببارد تا سبكتر شود و آن وقت تاسف بخوري كه کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را با دستانت پاک میکردی...
وقتی بزرگ میشوی، قدت کوتاه میشود انگار، آسمان بالا میرود و دست تو دیگر به ابرها نمیرسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچههای پشت ابرها، ستارهها چه بازیای میکنند.
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمیبینی، و ماه ـ همبازی قدیم تو ـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی، پیدایش نمیکنی!
حتي بعضيها وقتی بزرگ میشوند، دور قلبشان سیم خاردار میکشند و تمام پروانهها را بیرون میکنند و همراه بزرگترهای دیگر، در مراسم تدفین درختها شرکت میكنند و فاتحه تمام آوازها و پرندهها را میخوانند!
و یک روز یادشان میافتد که سالهاست چشمانشان را گم کرده و دستانشان را در کوچههای کودکی جا گذاشته اند! آن روز دیگر خیلی دیر شده است... فردای آن روز آن ها را به خاک میدهند و میگویند خیلی بزرگ شده بود!!!
گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظهاي متولد ميشه كه روح اونا رو وسيعتر از آسمون و رقيقتر از بارون ميكنه، مثل وقتي كه يك نفر رو خيلي دوست دارن، مثل وقتي كه خيلي دلشون براش تنگ ميشه! اين جور مواقع آدما حاضرن همه هستيشون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگي، اون فرد رو ببينن!!!

گاهي وقتا آدما خيلي از هم فاصله دارن، چيزي حدود هزار سال نوري! اين جور وقتا حاضرن همه هستيشون رو بدن تا براي يك لحظه به هم نزديك بشن و بتونن طعم صداي همديگه رو مزه مزه كنن، لهجه نگاه همديگر و با تمام وجود حس كنن و...
گاهي وقتا آدما ميتونن بعد از مدتها براي چند لحظه دوست داشتني ترين فرد زندگيشون رو ببينن. اين جور مواقع حاضرن همه هستيشون رو بدن تا زمان براي هميشه متوقف بشه!!!
ميخوام فقط يه چيزي رو بدوني؛ تمام گاهي وقتاي زندگي آدما! هميشههاي زندگي منه!!!
شبیه توشده این شب.. خنکای شیرینی که دارد، باران دلنشینی که میبارد!!!
انگار همین دیروز بود که در دفتر خاطراتم از آمدن پاییز مینوشتم و خودم با خیالی که در آن میتوانستي تمام رویای پاییزی را برداري، دوربینم را بر دوش ميانداختم و از روي پشتبام خانه، از تمام شهر و كوه و غروب و... از خیال بلند روزگار عکس ميگرفتم.
دلم براي عكاسي تنگ شده... يادش بخير... تصميم دارم دوباره يه وقتايي تو تعطيلاتم حتما به اين كار اختصاص بدم، به ياد روزهاي خوب نوجواني و دانشگاه.
در این پاییز که آرام آرام سرما را به جان همه چیز مياندازد، عصرها وقتي خسته خسته، وقت رفتن به خونه يه مسيري را پيادهروي ميكنم، حس خيلي خيلي خوبي دارم... شاعر چه قشنگ اين حس را توصيف كرده: دست در دست تو / تمام خیالاتم را/ پیاده روی میکنم ....