تبليغاتX
آفتاب - تلقين‌كنندگان صميميت

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما. آن‌ها با ما گرد یک میز مي‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.

«شما» را به «تو » و  «تو » را به هیچ بدل می‌کنند. آنها می‌خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند. می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده نجات‌بخش هستند.

آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است. تو را نگین می‌کنند در حلقه گذشته‌هایشان. جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودشان خواهند نوشت.

زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند، آن‌ها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند. بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می‌زنند: من! من! من! من!

باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی. باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس معدوم شود. باید که در گلدان  کوچک دیدگان تو باغ بی‌پایان «هرگز از یاد نخواهم برد» بروید.

آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید، دستی که فریاد می‌کشد: من! من! من! و نگاهی که تکرار می‌کند: من! از یاد مران که اینگونه شناسایی‌ها بیشتر از عداوت، انسان را خاک می‌کند.

مگذار که در میان حصار گذشت‌ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزدیکترین کسان خویش، آن زمان که مسیحا صفت به سوی تو مي‌آیند، بشور!

پ.ن: اين مطلب بخشي از كتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم اثر نادر ابراهيمي بوده و هيچ ارتباطي به بنده و اطرافيانم ندارد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط آفتاب |