حرفها كه تكراري ميشوند، غصهها كه عادي ميشوند و وقتي كه حتي اتفاقها معمولي ميشوند، بارانها از سر تكرار ميبارند و بهار از سر عادت گل ميكند...
وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم ميشوند و جمعه و شنبه فرقي نميكند و پاييز با تابستان و امسال با پارسال و وقتي به آسمان يكجور نگاه ميكني... به خودت يكجور نگاه ميكني و حتي به خدا!
وقتي ميخواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر تو سخت نگيرد و لحظهها روال عادي خودشان را داشته باشند...
بهار هر وقت دلش خواست ميخندد و پاييز هر وقت خواست دلش ميگيرد... آن وقت است كه مثل سنگريزه در كوه گم ميشوي، بدون اينكه كمترين اثري بگيري يا اثر بخش باشي...
آن وقت است كه مثل يك روز بي خاطره به پايان ميرسي، بدون اينكه حتي لحظهاي در حافظهاي ثبت شده باشي...!
اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو!!! و كمي هم جرات دريا شدن داشته باش! بلند شو، زود باش از همين حالا شروع كن...