انگار همین دیروز بود که در دفتر خاطراتم از آمدن پاییز مینوشتم و خودم با خیالی که در آن میتوانستي تمام رویای پاییزی را برداري، دوربینم را بر دوش ميانداختم و از روي پشتبام خانه، از تمام شهر و كوه و غروب و... از خیال بلند روزگار عکس ميگرفتم.
دلم براي عكاسي تنگ شده... يادش بخير... تصميم دارم دوباره يه وقتايي تو تعطيلاتم حتما به اين كار اختصاص بدم، به ياد روزهاي خوب نوجواني و دانشگاه.
در این پاییز که آرام آرام سرما را به جان همه چیز مياندازد، عصرها وقتي خسته خسته، وقت رفتن به خونه يه مسيري را پيادهروي ميكنم، حس خيلي خيلي خوبي دارم... شاعر چه قشنگ اين حس را توصيف كرده: دست در دست تو / تمام خیالاتم را/ پیاده روی میکنم ....