<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آفتاب</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 07 Jan 2010 10:31:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*این روزها گاهی آدمهایی رو میبینم که به همه چی پشت میکنن تا روبروی چیزی بایستند !! غافل از اینکه اون طرف پشت و رو نداره !!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*این زمستون هم داره میگذره بدون اینکه حتی یه برف ناقابل بیاد!!! داره میره! چشم به هم بذاری اسفند هم میاد و تموم میشه و دوباره یکسال جدید... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*این روزها بیشترین کاری که انجام میدم خوندن خبر و وبلاگه و گاهی دیدن یه فیلم!!! تقریبا برای انجام هیچ کاری عجله ندارم /  اصراری به رسیدن به آخر هیچ مسیری نیست /  و تنها کاری که در انجامش کمترین تاخیر رو دارم قدم زدن دم غروبه !!! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*یه روزهایی هست که خیلی خاصه !  از یه طرف آدم دلش نمیخواد تکرار بشن و از طرفی هم میگه کاش برگردم عقب و ایندفعه یه جور دیگه رفتار کنم !!! آدمه دیگه !! معصوم که نیست !! اشتباه میکنه !!! یهو یه چیزی به ذهنش میرسه و هزار تا پیشامد و پیامد واسش در نظر میگیره !!! بعد هم میبینه انگار نه انگار !! دنیا همونه که بوده !!  فقط حیف...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A title=&quot;&quot; href=&quot;http://nasimetabriz3.persiangig.com/image/nasim/03.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 402px; HEIGHT: 270px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://nasimetabriz3.persiangig.com/image/nasim/03s.jpg&quot; width=412 height=323&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; *کلا حس عجیبی بوجود اومده !! بین دوستان / حتی تو جمع های مجازی /یه جورایی انگار به هم ریخته است همه چی !!! کاش یه فکری بکنیم ! کاش یه کم منافع و مصالح رو کنار بذاریم / توی کوچه و خیابون و اینور و اونور که هیچی !! کاش حداقل فضای اینجا کمی تغییر کنه !!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;*و باز هم تو !!! تویی که هرگز پرده ها را از دالان های وجودم کنار نزده ای که کجی ها و ناراستی های درونم پیدا شود!!!حتی به شکایت های بی دلیل هم پاسخ می دهی....سکوتت زیباست، دست هایت را باز کرده ای و منتظری تا مرا در آغوش مهربانت بکشی انگار.... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Jan 2010 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پالایش حقیقت</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جایی خواندم که روزی یکی از آشنیان سقراط به نزد او آمده و گفته است: آیا می دانی چه چیزی در باره دوستت شنیده ام؟ سقراط هم گفته قبل از آنکه چیزی بگویی بهتر است یک آزمون انجام دهیم تا در صورت موفقیت شما در این آزمون، خبری را که در نظر داری بازگو نمایی. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;این آزمون پالایش سه گانه نام دارد... اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملاً مطمئن هستی آنچه در مورد دوستم می خواهی بگویی، حقیقت دارد؟ مرد جواب داد: خیر، من فقط شینیده ام. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حال مرحله دوم... این مرحله پالایش خوبی نام دارد. آیا آنچه که در باره دوستم می خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ آن مرد گفت: نه، برعکس... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سقراط گفت: پس تو می خواهی چیزی را در باره دوست من بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;حال مرحله سوم آزمون. مرحله پالایش سودمندی. آیا آنچه که می خواهی بگویی، برای من سودی دارد. آشنای سقراط جواب داد: نه، نه حقیقتاً. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سقراط نتیجه گیری کرده که بسیار خوب، اگر آنچه که در باره دوستم می خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، اصلاً چرا می خواهی به من بگویی؟!!!!!!!!!!!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 10:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا مینویسم؟</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;قبلا توی وبلاگ سیصد و شصت نوشته بودم جادوی نوشتن، آدم‌هاي دوست ‌داشتنی زيادي آورده به زندگی من، همین جادویی که غول خفته را بیدار می‌کند. غولي که از درون تو می‌آید بیرون، دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد سر جایش… &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;مهم نیست که خوانده شوی يا نشوي. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال و یک اتفاق مهم دیگر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آدم هایی بوده‌اند که از مدت‌ها پیش می‌شناختم‌شان و بعد که نوشتم و خواندند، ناگهان نزدیک‌تر شدیم....بعضی‌ها هم بودند که خواندند و دیگر پیدایشان نشد، پریدند از دور و برم… &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یکی دو نفری هم بودند که با صورت‌های خیلی جدی از من خواهش کردند که دیگر  اينگونه ننویسم. بهشان احترام مي‌گذاشتم، ولی نوشتم….&lt;/B&gt;&lt;B&gt;گاهی همه ما به یک غربال بزرگ نیاز داریم... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;گاهي از خودم ميپرسم چرا می‌نویسم؟ و جواب مي‌دهم انگار كه بپرسی چرا می‌خندم؟ چرا زيبايي را دوست دارم؟ چرا چشمم که به آفتاب می‌افتد گل از گلم می‌شکفد و هزار چراي ديگر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نام تو</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;نام تو ! رازی نوشته بر پر پروانه هاست...گلها همه به نام تو مشهورند...آینه ها از انعکاس نام تو می خندند...بی نام تو جذام خلاء دهکوره جهان را خواهد خورد...لبخند در تلفظ نامت ضرورتی است...&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پس به نام تو سکوت می کنم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم های دروغگو</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کی گفته چشم­ها دروغ نمی­گویند؟ گاهی نمی­گویند، گاهی هم می­گویند. مثلا من با چشم آبی­ها و چشم سبزها مشکل دارم چون خواندن پشت چشم­هایشان برایم سخت است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;چشم­های آدمهای بزرگ را هم سخت می­خوانم، به راحتی خودشان را لو نمی­دهند. انگار نگهبانی پشت چشمشان گذاشته­اند که اگر خواست احساسی بیرون بریزد، راهش را سد کنند! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 251px; HEIGHT: 236px&quot; src=&quot;http://rs744tg.rapidshare.com/files/327429947/7590084/4hyqMaMrzpnvkxyw3SCznbLTo1_500.jpg&quot; width=441 height=394&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دوستی میگفت با نگاه به کفش­های دیگران فکرشان را میخواند!!! معتقد بود کفش­ها مطلقا دروغ نمیگویند... غیر از مدل کفش و کیفیت و نظافت آن که نشانه خیلی چیزها است، فرمی که هر کفش به تناسب پای پوشنده­اش می­گیرد یک دنیا حرف دارد… انگار مالک هر کفش، از روحش در کالبد کفش خود می­دمد!!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;از اون روز که اینو شنیدم بی اختیار  تو مترو با دید زدن کفش مردم سعی می­کنم صورت مالکش و روحیاتش رو حدس بزنم. دقت که میکنم می­بینم کفش­هایی که صبح زود در پیاده روها شلنگ تخته می­اندازند، چقدر با کفش­های علافی که ظهرها روی همان پیاده رو کشیده می­شوند متفاوتند! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;به کفش­های خودم نگاه می­کنم و فکر می­کنم مردم راجع به من چه فکر می­کنند!!!!&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 06:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذار...</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;این روزها که...&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار باز هم به تو برگردم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار در خیال تو باشم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بگذریم...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاه</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بارها شنیدیم که گفته شده: خودشناسی یعنی خداشناسی حالا سؤال این است که اصلا خودشناسی چه معنایی دارد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آیا یک عملیات ذهنی است؟ آیا نیاز به گذراندن مراحل بخصوصی دارد؟ چگونه و در کجا می توان فهمید که به خودشناسی رسیده ایم؟ چند روز پیش به علت مشاهده یک سری مسائل در اطرافم که ناشی از نوع برخورد و واکنش افراد نسبت به هم بود، احساساتم به هم ریخت. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;هر چند می دانستم که این آشفتگی احساسات، به نوع برداشت ذهنی من مربوط بوده و فقط با نگاه کردن به احساسات یا بیان آنها، از بین می رفتند، ولی به هر صورت از اینکه تا این حد نگرش افراد تغییر کرده و نسبت به دنیای اطراف خود مغرضانه و سختگیرانه برخورد می کنند، آشفته شدم و آرزو کردم که کاش میشد از نگاه خداوند دنیا را دید. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 302px; HEIGHT: 299px&quot; src=&quot;http://rs644tl3.rapidshare.com/files/324273306/6868567/4hyqMaMrzq28b9pkCM6VficPo1_500.jpg&quot; width=320 height=394&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آیا واقعاً این امکان وجود دارد که از دریچه نگاه خداوند به زندگی نگاه کرد؟ تفاوت نگاه خداوند با ما در چیست؟ از نگاه خداوند قضاوت نادرست یا خشم، خودخواهی، ترس و زیاده خواهی چه شکلیه؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;آیا اگر این پرده های تیره از برابر چشمانمان برداشته شود و به جای آنها صبر، افتادگی، دیگر خواهی، عشق و ایمان جایگزین می شد، باز هم حرص دنیا را می خوردیم؟ آیا از برادر، خواهر، همسر یا دوستانمان به خاطر یک سخن نابجا می رنجیدیم و قطع ارتباط می کردیم؟ &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;زیاد شنیده اید که می گوییم: روزگار خراب شده است. اما به عقیده من، این ما هستیم که خراب شدیم. این ترس ماست که بر ما غالب شده و ایمان را از درونمان فراری داده است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاش می شد که از نگاه او به زندگی نگاه کنیم؟ کاش... کاش در قضاوتها و تصمیم گیری برای دیگران خودمان را در موقعیت آن ها قرار میدادیم... کاش می فهمیدیم که همه مثل هم فکر نمیکنند... کاش صداقت را زیبا و دروغ را زشت می پنداشتیم... کاش و کاش و کاش... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 08:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب در حجاب</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3300ff&gt;پرتو پنجم&lt;/FONT&gt;&lt;A name=link5&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;دلت مى خواهد كه طاقت بياورى، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى. بچه ها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشى، آرامش مى گيرند و اگر تو بى تابى كنى، طاقت از كف مى دهند.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;سجاد كه در خيمه تيمار تو خفته است ، حادثه را در آينه نگاه تو دنبال مى كند. پس تو بايد آنچنان با آرامش و طماءنينه باشى ، انگار كه همه چيز منطبق بر روال معهود پيش مى رود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;مگر نه چنين است ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;مگر تو از بدو ورود به اين جهان ، خودت را مهياى اين روز نمى كردى ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;پس بايد قطره قطره آب شوى و سكوت كنى . جرعه جرعه خون دل بخورى و دم برنياورى . همچنان كه از صبح چنين كرده اى . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;حسين از صبح با تك تك هر صحابى ، به شهادت رسيده، با قطره قطره خون هر شهيد، به زمين نشسته است و تو هر بار به او تسلى بخشيده اى. هر بار قلبش را گرم كرده اى و اشك از ديدگان دلش سترده اى.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;هر بار كه از ميدان باز آمده است، افزايش موهاى سپيد سر و رويش را شماره كرده اى ، به همان تعداد، در خود شكسته اى ، اما خم به ابرو نياورى. خواهر اگر تعداد موهاى سپيد برادرش را نداند كه خواهر نيست. خواهر اگر عمق چروكهاى پيشانى برادرش را نشناسد كه خواهر نيست . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;تازه اينها مربوط به ظواهر است. اينها را چشم هر خواهرى مى تواند در سيماى برادرش ببيند. زينب يعنى شناساى بندهاى دل حسين، يعنى زيستن در دهليزهاى قلب حسين، عبور كردن از رگهاى حسين و تپيدن با نبض حسين. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;زينب يعنى حسين در آينه تاءنيث. زينب يعنى چشيدن خار پاى حسين با چشم . زينب يعنى كشيدن بار پشت حسين ، بر دل. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;در تمام اين اوقات و لحظات، نگاه تو بود كه به او  آرامش مى داد و دست هاى تو بود كه اشكهاى وجودش را مى سترد. هر بار كه از ميدان مى آمد، تو بار غم از نگاهش بر مى داشتى و بر دلت مى گذاشتى.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;حسين با هر بار آمدن و رفتن ، تعزيتهايش را به دامان تو مى ريخت و التيام از نگاه تو مى گرفت . اين بود كه هر بار، سنگين مى آمد اما سبكبال باز مى گشت . خسته و شكسته مى آمد، اما برقرار و استوار باز مى گشت.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;اكنون نيز دلت مى خواهد كه طاقت بياورى، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى. همچنانكه از صبح تاكنون كه آفتاب از نيمه آسمان گذشته است چنين كرده اى .....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;دلت مى خواهد كه طاقت بياورى ، صبورى كنى و حتى به حسين دلدارى بدهى. اما چگونه ؟ با اين قامت شكسته كه نمى توان خيمه وجود حسين را عمود شد. با اين دل گداخته كه نمى توان بر جگر حسين مرهم گذاشت. اكنون صاحب عزا تويى. چگونه به تسلاى حسين برخيزى ؟ نيازى نيست زينب ! اين را هم حسين خوب مى فهمد....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن: بخشی از کتاب آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی بود. خواندن این کتاب را پیشنهاد میکنم... میتونید به این آدرس مراجعه کنید &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 14:26:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی تفاوتی بد نیست</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;شاید برای حادثه باید گاهی عجیبتر از این باشم! با این همه تفاوت احساس میکنم که کمی بیتفاوتی بد نیست!!!&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 351px; HEIGHT: 288px&quot; src=&quot;http://rs348gc.rapidshare.com/files/323819462/9938771/487pmo0.jpg&quot; width=392 height=394&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; پ.ن: نمیدونم چرا ولی این بیت از اشعار  قیصر امین پور به ذهنم رسید و نوشتمش..&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 07:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفتاب در حجاب</title>
<link>http://aftabiha.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;زينب ! اين هم حسين. دستش را بگير... چه لذتى دارد گرفتن دست حسين، فشردن دست حسين و بوسيدن دست حسين. چه عالمى دارد تكيه كردن دست حسين بر دست تو.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حسين جان ! تا قلب من هست پا بر ركاب مفشار. تا چشم من هست پا بر زمين مگذار! هرگز مباد كه مژگان من پاى نازنين تو را بيازارد.&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جان هزار زينب فداى قطره قطره خونت حسين ! صداى هلهله دشمن آرامش ذهنت را بر هم نزند زينب ! و زيبايى رخسار حسين ، تو را مبهوت خود نكند زينب ! دست به كار شو و با پارچه سپيدت، پيشانى شكافته عزيزت را ببند!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آب ؟ براى شستن زخم ؟ آب اگر بود كه يك قطره به شكاف كويرى لبهايش مى چكاندى. چه باك ؟ اشك را خدا آفريده است براى همين جا. باران بى صداى اشكهاى تو اين زخم را مى تواند شستشو دهد، اگرچه شورى آن بر جگر چاك چاك او رسوب مى كند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فرصت مغتنمى است زينب ! باز اين تويى و حسين است و تنهايى . اما...اما نه انگار. بچه ها بى‌تاب تر بوده اند براى اين ديدار و چشم انتظارتر... پيش از آنكه دست تو فرصت پيدا كند كه زخم را مرهم بگذارد و پارچه را گرداگرد سر حسين بپيچد، بچه‌ها گرداگرد او حلقه زده‌اند و هر كدام به سلام و سؤال و نوازش و گريه و تضرع و واكنشى نگاه او را ميان خود تقسيم كرده‌اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پيش روى بچه‌ها، محبوبترين عزيز آن‌هاست كه تا دمى ديگر براى هميشه تركشان مى گويد. بچه‌ها چه بايد بكنند تا بيشترين بهره را از اين لحظه، داشته باشند. تا بعدها با خود نگويند كه كاش چنين مى‌گفتيم و چنان مى‌شنيديم، كاش چنين مى داديم و چنان مى ستانديم ، كاش چنين مى كرديم و...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شرايط سختى است كه سخت تر از آن در جهان ممكن نيست . حكايت تشنه و آب نيست ، كه تشنگى به خوردن آب ، زايل مى شود. حكايت ظلمات و برق نيست، كه روشنى به ظواهر عالم كار دارد. حكايت پروانه و شمع نيست كه جسم شمع خود از روح پروانگى تهى است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;يكى مات ايستاده است و به چشمهاى حسين خيره مانده است . انگار مى خواهد بيشترين ذخيره را از نگاه حسين داشته باشد.&lt;BR&gt;يكى مدام دور حسين چرخ مى زند و سر تا پاى او را دوره مى كند. يكى پيش روى حسين زانو زده است ، دستها را دور پاى او حلقه كرده است و سر بر زانوانش نهاده است .يكى فقط به امام نگاه مى كند و گريه مى كند، پيوسته اشكهايش را به پشت دو دست مى زدايد تا چهره حسين را همچنان روشن ببيند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و چه سخت است براى حسين ، گفتن اين كلام به تو كه : باز كن اين حلقه هاى عاطفه را از دست و بال من ! و از آن سخت تر، امتثال اين امر است براى تو كه وجودت منتشر در اين حلقه هاى عاطفه است. با كدام دست و دلى مى خواهى اين حلقه ها را جدا كنى. چه كسى زهره كشيدن تير از پهلوى خويش دارد؟ اين را هر كس به ديگرى وامى گذارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اين حلقه‌ها كه اكنون بر دست و پاى حسين بسته است ، از اعماق قلب تو گذشته است . چگونه مى توان اين حلقه ها را گشود؟ اما اينگونه هم كه حسين نمى تواند تا قيام قيامت قدم از قدم بردارد. كارى بايد كرد زينب !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حسين عصاره رحمت خداوند است. ((نه)) گفتن به هيچ خواهش و درخواست و التماسى در سرشت حسين نيست. تو كى به ياد دارى كه سائلى دست خالى از در خانه حسين بازگشته باشد؟ نه، اگر به حسين باشد گره هيچ بازوانى را از دور گردن خويش باز نمى كند، اگر به حسين باشد، هيچ نگاه تضرعى را بى پاسخ نمى گذارد، اگر به حسين باشد روى از هيچ چشم خواهشى بر نمى گرداند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گره اين تعلق تنها با سرانگشتان صلابت تو گشوده مى شود. مگر نه حسين تو را به اين كار، فرمان داده است ، از هم او مدد بگير و بار اين معجزه را به منزل برسان. سكينه هم كه حال پدر و استيصال تو را دريافته است، به ياورى‌ات ، خواهد آمد و دست به كار مى شوى ؛ تو از سويى و سكينه از سوى ديگر.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;يكى را به ناز و نوازش ، ديگرى را به قربان و تصديق ، سومى را به وعده هاى شيرين ، چهارمى را به وعيدهاى دشمن ، پنجمى را به منطق و استدلال ، ششمى را به سوگند و التماس ، هفتمى را و... همه را يكى يكى به زحمت ستاندن كودك از سينه مادر، از حسينشان جدا مى كنى ، به درون خيمه مى فرستى و خود ميان آنها و حسين حائل مى شوى .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نفسى عميق مى كشى و به خدا مى گويى : ((تو اگر نبودى اين مهم به انجام نمى رسيد.)) و چشمت به سكينه مى افتد كه شرار عاطفه دخترانه در وجودش شعله مى كشد اما از جا تكان نمى خورد. محبوب را در چند قدمى مى بيند، تنها و دست يافتنى ، بوسيدنى و به آغوش كشيدنى ، سر بر شانه گذاشتنى و تسلى گرفتنى ، اما به ملاحظه خود محبوب پا پيش نمى گذارد و دندان صبورى بر جگر عاطفه مى فشرد. چه بزرگ شده است اين سكينه ، چه حسينى شده است !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چشمت به حسين مى افتد كه همچنان ايستاده است و به تو و سكينه و بچه ها خيره مانده است . انگار اكنون اين اوست كه دل نمى كند، كه ناى رفتن ندارد، كه پاى رفتنش ‍ به تير مژگان بچه ها زخمى شده است . يك سو تو ايستاده اى ، سدى در مقابل سيل عاطفه بچه ها و سوى ديگر حسين ، عطشناك اين زلال عاطفه . حسين اگر دمى ديگر بماند اين سد مى شكنتد و اين سيل جارى مى شود و به يقين بازگرداندن آب رفته به جوى ، غير ممكن است .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مى فشارى و با تضرع و التماس به امام مى گويى :((حسين جان! برو ديگر!)) و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو....مى دانى كه در پى اين رفتن ، بازگشتى نيست . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و مى دانى كه قصه وصال به سر رسيده است و فصل هجران سر رسيده است  و احساس مى كنى كه به دستهاى حسين از فاطمه كوچك ، نيازمندترى و احساس مى كنى كه بى رهتوشه بوسه اى نمى توانى بار بازماندگان را به منزل برسانى....&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن: بخشی از کتاب آفتاب در حجاب نوشته سید مهدی شجاعی بود. خواندن این کتاب را پیشنهاد میکنم... میتونید به این آدرس مراجعه کنید &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.ghadeer.org/TARIX/Aftab/fehrest.html&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 14:30:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aftabiha&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>aftabiha</dc:creator>
<guid>http://aftabiha.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
